دادگوی جوان

داد بی دادی

بایگانیِ فرهنگ و ادب

نگاهی به طنز نویسی در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی


چند سالی هست که با فضای مجازی در ارتباط هستم فیسبوک ، گودر، توییتر ،فریند فید ، وبلاگستان و … رو میخونم فارغ از نوشته های خبری و تحلیل های سیاسی فضای مجازی به این مسئله پی بردم که بطور کلی نوشته های طنز و گاها هزل هایی نزدیک به طنز نوشته هایی پر طرفدار در بین مخاطبین این شبکه های اجتماعی هستن انصافا هم نویسندگان خوب و توانایی در این فضا ها حضور دارند که اگر نوشته هاشون رو جمع آوری کنیم و به شکل کتاب یا دیوان و … تدوین کنیم کمی از  نویسندگان طنز تاریخ ادبیات ایران ندارند که هیچ حتی بعضا طنزهایی پر مغز تر از گذشتگان هم در این بین دیده میشه .

اما هدفم از این همه حرف این بود که میخواستم تحلیلی از نظر خودم بدم که چرا این نوع نوشته ها در فضای مجازی و حتی در جامعه مورد اقبال قرار گرفته و نویسندگانی توانا در این زمینه ظهور کرده اند؟
بنظرم این مسئله در ایران سابقه تاریخی به قدمت تاریخ نوشته شده ایران دارد نسلهای گذشته ما هم در برهه های مختلف تاریخی رفتار هایی مشابه رفتار های امروزه ما داشته اند .
برداشتی که من یک مخاطب معمولی تاریخ ادبیات ایران از مطالعه منابعی جزیی در تاریخ ادبیات ایران داشتم این بود که اصولا گذشتگان ما در هر برهه از تاریخ که احساس سرخوردگی و شکست داشتند و نخواستند که سر در مقابل ظالم فرو آورند دو رویکرد اجتماعی در ادبیات شکل دادند یا به شدت تاکید بر ملیت و ایرانیت ایرانی کرده اند که حتی گاها اغراق هایی هم در سخنانشان دیده میشه که حتی موجب شده که امر بر خودمان هم مشتبه بشه برای مثال شاهنامه فردوسی که پس از حمله اعراب به ایران طی سی سال توسط فردوسی به نظم درآمد، که در نوع خود شاهکاری در ادبیات ایران زمین بوده.

رویکرد دیگری که نیز حالت مبتلا تری در جامعه بود و موجب ظهور شعرا و نویسندگانی چون حافظ، سعدی، عبید زاکانی و یا نویسندگان معاصر خودمان چون ایرج میرزا ، جمال زاده یا دهخدا  که دیوان ها و دفتر هایی از مطالب طنز و هزل  در تاریخ ادبیات ما نگاشته اند شد.
اکنون نیز هم نسلهای ما که دستی بر قلم یا بهتر بگویم کیبرد دارند بر همین راه هستند ،  این شرایط اجتماعی سیاسی هست که باعث شده اکثر مینیمال ها و نوشته های طنز نمادین یا همان سمبلیک با اقبال روبرو بشه.

و اما نکته ای هم درباره  نویسندگان و مخاطبان این نوشته ها :

این مسئله سرخوردگی اجتماعی موجود در جامعه سبب شده  که مخاطبان و نویسنده های این شبکه های اجتماعی به دو گروه تبدیل بشن،  گروهی از نویسنده ها هستند که به عمد و کاملا آگاهانه نسبت به سمبل ها  کنایات رو بکار میبرن  و طنز مینویسن .
در این بین گروهی دیگر هم هستند که شاید حتی کار اصلی آنها هم نوشتن نباشد و صرفا اظهار نظرش من باب فلان موضوع روز باشد که نا خواسته و غیر اگاهانه نسبت به نماد هایی در نوشته های خود استفاده میکنند . گهگداری غیر حرفه ای طنز مینگارند  ولی خودشان چندان متوجه نماد ها و چیزایی که نوشتن نیستند.

 در مقابل هم مخاطبین نوشته ها همین وضعیت  را دارند گروهی از مخاطبان، مطالب را میخوانند، به طنزش  لبخندی میزنند و از کنارش رد میشوند.
گروهی دیگر از مخاطبان نیز وجود دارند که علاوه بر لبخند تلخشون به کنه نماد و واقعیت پنهان در پشت طنز هم پی میبرن و درک میکنند که اون نماد یا طنز چه ناهنجاری در جامعه رو به رخ میکشه که این درک نماد خیلی امر ارزشمندیه .
بنظرم مرز بین یک روشنفکر و یک شخص عامی همین درک کردن نماد و حقیقیت یه طنز نمادین هست البته به عقیده من مخاطب عامی بودن لزوما چیز بدی نیست ولی این خواندن عمیق مطالب و درک این نمادها و کنایه هاست که یک شخص معمولی  رو میتونه به یک روشنفکر تبدیل کنه  و به هدف اصلی اون طنز یعنی اصلاح جامعه و ریشه کن کردن اون نا هنجاری کمک کنه

اردیبهشت 90

گوته سیاستمدار ،حقوقدان ،فیلسوف و شاعری عاشق پیشه


 

گوته یک مغز متفکر جهانی است. او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. اگر چه به مکتب خاصی تعلق ندارد، لیکن شاهکاری از خود به جا گذاشته است که نه تنها بر تمام ادبیات آلمان سایه افكنده، بلکه چون تاجی بر تارک ادبیات اروپایی می درخشد.

« یوهان ولفگانگ ون گوته» Johann Wolfgang Von Goethe فیلسوف، شاعر، نویسنده و متفکر بزرگ آلمانی در ۲۸ اوت سال ۱۷۴۹ در «فرانکفورت» متولد شد و در ۲۲ مارس سال ۱۸۳۲ در «ویمار» چشم از جهان فرو بست. پدرش مشاور سلطنتی بود و می خواست پسرش یک حقوق دان با تجربه شود. گوته دوران کودکی خود را در آغوش پر مهر خانواده گذراند و تحصیلات اولیه را نزد استادان خصوصی و معلمین سرخانه به اتمام رساند. آنها زبان های یونانی، لاتین، ایتالیایی، انگلیسی، عبری، زبان یهودیان اروپای شرقی، موسیقی و نقشه کشی را به وی آموختند. زبان فرانسه را نیز در سال ۱۷۵۹ – هنگامی که سپاهیان «لویی پانزدهم» در طی جنگ های هفت ساله، شهر فرانکفورت را اشغال کرده بودند- آموخت.

 در سال ۱۷۶۵ بنا به اصرار پدرش برای فراگیری علم حقوق به «لایپزیگ» رفت و سه سال در آن شهر ماند و در آنجا، با دختر يك پانسیون دار ارتباطی صمیمی و عاشقانه برقرار کرد؛ نخستین اشعار او از همین عشق الهام گرفته است. پس از چندی عاشق دختر استاد نقشه کشی خود شد، اما این عشق عمیق تر و آرام تر بود. روح پر عطش گوته در شهر لایپزیگ خرسند نبود و او اغلب به مطالعه ادب و فلسفه می پرداخت؛ با این وجود، تحصیل دررشته حقوق را به پایان رسانید و مدتی هم  به مطالعه و بررسي شیمی، کالبد شناسی و معماری پرداخت و بر تمام آنها مسلط شد.

در سال ۱۷۶۸ برای تکمیل تحصیلات حقوق خود به «استراسبورگ» رفت و در اوت ۱۷۷۱ به اخذ دانشنامه لیسانس توفیق یافت. در این شهر هم  دلباخته دختر وزیری شد. اگر چه این ماجرای عشقی به ازدواج نکشید، اما روح حساس « گوته» را سخت متاثر ساخت. در مراجعت به فرانکفورت، به تشویق «هردر» ، حکیم و فیلسوف آلمانی که نفوذ زیادی در گوته داشت، به نوشتن درام پرداخت که در سال ۱۷۷۴ منتشر شد و بدین ترتیب، نام او در شمار بزرگان ادب جای گرفت.

از این زمان به بعد، به فکر آفرینش بزرگترین شاهکار خود «فاوست» افتاد. از ماه مه تا سپتامبر ۱۷۷۲ ضمن اقامت در « وتزلار» ، با دختر جوانی به نام «شارلوت بوف» آشنا شد و سخت عاشق و دلباخته او گشت؛ ولی این دختر، زن رفیقش «کستنر» بود و به همین جهت، گوته امیدی به این عشق نداشت. لیکن محصول این عشق، آفرینش یکی دیگر از شاهکارهای او به نام « ورتر» است که در سال ۱۷۷۴ انتشار یافت.

در مراجعت به فرانکفورت، یک سری درام های عالی نوشت که از آن جمله مي توان «پرومته» در ۱۷۷۲، «کلاویگو» در ۱۷۷۴ و «استلا» در سال ۱۷۷۶ که به یاد دختری زیبا از اهل فرانکفورت نگارش یافته است، را نام برد. در اين دوران، قسمتی از شاهکار جاویدان خود يعني «فاوست» را نيز به رشته تحریر در آورد.

از سال ۱۷۷۵ مسیر زندگی گوته تغییر کرد. دوک بزرگ « ویمار» با نام «کارل او گوست» او را به دربار خود فرا خواند. گوته مشاور دوک شد و به امور سیاسی و اقتصادی علاقه پیدا کرد و ضمناً تحقیقات علمی و مطالعات ادبی خود را نیز ادامه داد. لیکن، مجال او برای ادبیات و تالیف آثار کمتر بود، زيرا او مدتي مشاور سفارت و مدتي نیز وزیر دربار ویمار شد. با این وصف، گوته از مکتب رمانتیسم ورتر خود پا را فراتر گذاشت و پخته تر و کامل تر شد. درام «ایفی ژنی » او که درسال ۱۷۷۹ در ویمار به نمایش درآمد، شاهدی بر این مدعاست.

سفر ایتالیا، مرحله جديدي در سیر افکار گوته به شمار مي رفت و بازگشت به هنر عهد باستان، اندیشه او را سخت به خود مشغول داشت. با این وجود، در آثاری که وی در این زمان در ایتالیا نوشته است، اثر فکر ایتالیایی دیده نمی شود. وي طي سال های ۱۷۹۲ و ۱۷۹۳ در جنگهای پروس با فرانسه شرکت کرد و بیست سال بعد، خاطراتی راجع به این جنگ ها نوشت. آشنایی او با «شیلر» شاعر بزرگ آلمان در سال ۱۷۹۴ نور تازه ای به حیات او تاباند و گوته با همکاری شیلر در سال ۱۷۹۶ مجموعه اشعاری به نام «گزنیا» منتشر ساخت. سپس رمان بزرگی را که شرح حال خود اوست، تألیف کرد و آن را «سال های کار آموزی ویلهم مستر» نامید.

در سال ۱۷۹۷ منظومه بورژوائی به نام «هرمان و دوروته » را منتشر ساخت و این منظومه شهرت او را بيشتر كرد. در این سال ها، «دوک ویمار» او را از همه القاب و عناوینش معزول کرد و گوته به مدیریت تئاتر ویمار اشتغال ورزید و ضمناً به مطالعات زمین شناسی و گیاه شناسی پرداخت و رساله هايي نیز در این باره به رشته تحریر در آورد. در سال ۱۸۰۵ شیلر در گذشت و گوته نیز به بیماری مهلکی دچار گشت که نزدیک بود او را از پای در آورد. این بیماری گوته را بسیار ضعیف ساخت.

در سال ۱۸۰۸ نخستین قسمت « فاوست» منتشر شد. در آن سال، جشنی به افتخار «ناپلئون بناپارت» امپراطور فرانسه در «ارفوست» برپا شد که گوته در آن شرکت کرد ؛ مذاکره او با ناپلئون در آن شهر معروف است. گوته از طرف ناپلئون به دریافت نشان «عقاب لژیون دونور» مفتخر گردید. سالهای آخر عمر گوته به تکمیل شاهکار بزرگش فاوست گذشت و قسمت دوم این اثر بزرگ در سال ۱۸۳۳ یعنی چند روز قبل از مرگش به اتمام رسید.

گوته یک مغز متفکر جهانی است. او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و همچنين، دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. در مقایسه او با «شکسپیر» گفته اند : «آنچه شکسپیر از درون خود الهام گرفته، گوته با ممارست و مطالعه زیاد آموخته است». اگرچه گوته از الهامات شاعرانه عصر الیزابت برخوردار نبوده، اما قوه تفکر بسیار وسیع و قریحه سرشارش او را به مقام معنوی بسیار والايي رسانده است و اين چيزي است كه همه به آن اعتقاد دارند. گوته یکی از نوابغ بزرگ دنیا است که کتاب هایی درباره «حافظ»، شاعر نامی ایران نوشته است. از ديگر آثار او می توان «اگمونت » و «تاسو» را نام برد.

ناگهان بانگ برآمد … خواجه رفت!


آخرین خاطره من از زنده یاد استاد منوچهر خالصی

امشب بعد از سه سال دوباره به یاد استاد منوچهر خالصی دبیر ادبیاتمون و دبیر ادبیات خیلی از بچه های دهه شصت هفتاد افتادم استاد خالصی حدود 12 سال در شبكه دوم سيما اجرا كننده برنامه ي «يك مسابقه و سي سوال » بود و اين اواخر در شبكه آموزش آرايه هاي ادبي تدريس مي كرد به همین دلیل امکان دارد بسیاری از خوانندگان این مطلب استاد را بشناسند و زمانی افتخار شاگردی ایشان را داشته اند.

اما آخرین خاطرات من از استاد

شنبه ای بود اواسط آذر 86 میان ترم ادبیات داشتیم  گفت میخوام امتحانمو شفاهی و تک تک  تو دفتر بصورت جدا جدا ازتون بگیرم از اول لیست شروع کرد منم اون نیمه های اول لیست بودم که ازم درس پرسید از این رو آخرین دیدارمون ، دیداری رو در رو  و بصورت انفرادی بود به همین دلیل بعد از سه سال به خوبی اون دیدار رو بخاطر دارم اگر اشتباه نکنم میان ترم آرایه های ادبی بود و من 18 ازش گرفتم خلاصه تا نیمه های لیست پیش رفت و تقریبا نیمی از کلاس رو امتحان گرفت و در نهایت امتحان نیمه دوم کلاس رو به روز دوشنبه که باز میومد مدرسه موکول کرد اما چه دوشنبه ای؟

ناگهان بانگ برآمد … خواجه رفت!

 دوشنبه صبح یکی یکی شاگردا میومدن مدرسه ، چهره گریان همشاگردی هارو میدیدن بهت زده از هم میپرسیدن چی شده و لحظه ای بعد بغض در چهرشون نمایان میشد ، هیچ کس باور نمیکرد اونی که پریروز سالم و سرحال جلوی نیمی از بچه های کلاس نشسته بود و درس پرسیده بود دیگه بین ما نباشه دیگه سر کلاس نیاد نیمی از لیست کلاس از نمره های استاد خالی مونده بود.

 بعد از یک ساعت گویی گرد مرگ بر مدرسه پاشیدن، مدرسه آروم و بی صدا شده بود دیگه خبری از شور و سر و صدای همیشگی مدرسه نبود بغض کرده همه سر کلاس نشسته بودیم و باورمون نمیشد که چه اتفاقی افتاده دبیر جامعه شناسیمون که با استاد دوست بود اومد و سر کلاس حاضر شد آخرین شعری که استاد از شعرای خودش بهش داده بود رو برامون بخونه نمیدونم یادم نمیاد چه شعری بود ولی فقط یادمه آخر یه مصراع سروده بود «گرد شدیم و به هوا خاستیم» این مصرع که شنیده شد چنان صدای گریه ای بلند شد و بغض ها ترکید که بیاد ندارم تا بحال از شنیدن هیچ شعری اینطور گریه کرده باشم از ته قلبم اونروز داشتم گریه میکردم تا اونروز هیچوقت اونطور گریه نکرده بودم  .

غرض از نوشتن این خاطره این بود که گفتم امشب که به یادش افتادم خاطره ای از آخرین روزهای استاد زنده کنم و یادش را گرامی بداریم و در نهایت بگویم:

» استاد زنده است تا زمانی که افکارش در انسان هایی که تربیت کرده جاری باشد این یعنی همیشه»

نقدی حقوقی پیرامون سریال فاصله ها


فاصله ها شبانه ای بود که با آغاز تابستان از سیمای جمهوری اسلامی با پرداختی جدید به موضوعات اجتماعی ، به خانه مخاطبان ایرانی وارد شد. و مخاطب ایرانی در این سریال بازهم با داستانی پر چالش از زندگی چند خانواده رو برو شد.

«فاصله ها»نمونه ای دیگر از مجموعه های تلویزیونی با موضوعات خانوادگی است.مجموعه ای که موضوع خوبی دارد اما در بسیار موارد به درستی به موضوع مورد نظر پرداخته نشده است.

هدف من از نوشتن این نقد اشاره به مسئله ای حقوقی است که در آن داستان حول یک رویه اشتباه حقوقی  بر آن فرض شده است.

فاصله ها

ابتدا سعی میکنم داستان موضوعی را که میخواهم در باره آن صحبت کنم بطور خلاصه شرح دهم :

در این داستان که قسمتی از آن حول رفتار های غیر اخلاقی شخصی با نام بیتا بود اینطور پرداخته شده بود که پدرش در حال مستی اقدام به قتل مردی می نماید که قصد تجاوز به دخترش داشته.

 در این داستان بیتا با احساس مسئولیتی که در قبال پدرش که به خاطر حفظ عرض و ناموس خود دست به قتل متجاوز زده سعی در جمع آوری مبلغ دیه مقتول و کسب رضایت اولیای دم را داشته تا  قصاص پدرش را ساقط نماید که در این راه به کارهای غیر اخلاقی دست میزند و داستان بخش عمده ای از این سریال شکل میگیرد.

اما به این داستان دو ایراد اساسی حقوقی از نظر قانون مجازات اسلامی وارد است:

یک: بنظر اینجانب رفتار پدر بیتا در حکم دفاع مشروع میباشد طبق ق.م.ا دفاع مشروع درحقوق موضوعه ایران پیشبینی شده.

 حقوق موضوعه ایران ارتکاب اعمالی را که در شرایط عادی جرم ومستوجب مجازات است ، در مقام دفاع مشروع جرم نمیشناسد و مسئولیت کیفری و حتی مسئولیت مدنی دفاع کننده را منتفی میداند.

مصادیق اعمال در حکم دفاع مشروع نیز در مواد 61 ق.م.ا 625 ق.م.ا و629 ق.م.ا پیش بینی شده است.

طبق این سه بند قانون مجازات اسلامی:

ماده 625 – قتل وجرح و ضرب هرگاه در مقام دفاع از نفس يا عرض يا مال خود مرتكب يا شخص ديگري واقع شود با رعايت مواد ذيل مرتكب مجازات نمي شود مشروط بر اينكه دفاع متناسب با خطري باشد كه مرتكب را تهديد ميكرده است .
تبصره – مقررات اين ماده در مورد دفاع از مال غير در صورتي قابل اجرا است كه حفاظت مال غير به عهده دفاع كننده بوديا صاحب مال استمداد نمايد .

ماده 629 – در موارد ذيل قتل عمدي به شرط آن كه دفاع متوقف به قتل باشد مجازات نخواهد داشت –
الف – دفاع از قتل يا ضرب و جرح شديد يا آزار شديد يادفاع از هتك ناموس خود و اقارب .
ب – دفاع در مقابل كسي كه در صدد هتك عرض و ناموس ديگري به اكراه و عنف برآيد .
ج – دفاع در مقابل كسي كه در صدد سرقت و ربودن انسان يا مال او برآيد .

ماده 61 – هركس در مقام دفاع از نفس يا عرض و يا ناموس و يا مال خود يا ديگري و يا آزادي تن خود يا ديگري در برابر هرگونه تجاوز فعلي و يا خطر قريب الوقوع عملي انجام دهدكه جرم باشد در صورت اجتماع شرايط زير قابل تعقيب و مجازات نخواهد بود –
1 – دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد .
2 – عمل ارتكابي بيش از حد لازم نباشد .
3 – توسل به قواي دولتي بدون فوت وقت عملا ممكن نباشد و يا مداخله قواي مذكور در رفع تجاوز و خطر موثر واقع نشود .
تبصره – وقتي دفاع از نفس و يا ناموس و يا عرض و يا مال ويا آزادي تن ديگري جايز است كه او ناتوان از دفاع بوده ونياز به كمك داشته باشد.

با استناد به مواد فوق اصولا مدافع که همان پدر بیتا باشد نمیبایست محکوم به قصاص یا حتی دیه شود.

اما ایراد وارده دیگری که به این داستان وارد میشود و اینجانب نیز ملاحظه کردم برخی دوستان در وبلاگ های خود به آن اشاره کردند بحث اولیای دم اجازه قصاص …

طبق قانون مجازات اسلامی تنها قتل عمدی که مستوجب قصاص است موضوع ماده 205 ق.م.ا است.بدین ترتیب قتل شبه عمدی،قتل خطئیو قتل غیر عمدی ناشی از رانندگی و اسقاط غیر عمدی جنین مستوجب قصاص نمیباشد.

همچنین است از شرایط اجرای احکام قصاص

یک- اذن اولیای دم

دو-اذن ولی امر

 سه-موافقت تمام اولیای دم

که ایراد وارده ما به بحث ماده ۲۱۹ قانون مجازات اسلامی مقرر شده است

کسی که محکوم به قصاص است باید با اذن ولی دم او را کشت . پس اگر کسی بدون اذن ولی دم او را بکشد مرتکب قتلی شده که موجب قصاص است

اما سوال دیگری که اینجا بوجود می آید اینست که اولیای دم به چه کسانی گفته میشود؟

طبق ماده 261 – اولياءدم كه قصاص و عفو در اختيار آنهاست همان ورثه مقتولند ، مگر شوهر يا زن كه در قصاص و عفو و اجراءاختياري ندارند.

نتیجاتا با مقدمات بیان شده میتوان نتیجه گرفت که اساسا داستان بر یک فرض اساسا غلط به لحاظ حقوقی بنا شده

و بنظر اینجانب نیز بهتر بود فرزند یا پدر و مادر مقتول به عنوان ولی دم در داستان مطرح می‌گردید..

گفتم که به نیروی قانون آ زادی را به تخت بنشانم و امروز چنان شدم که بر کاغذ آزاد نهاد خامه نتوانم (روزگار قریب)


عجب روزگار قریبی است امروز روزنامه بهار هم توقیف شد ،

ملک الشعرای بهار پس از توقیف چند باره روزنامه نو بهار قصیده ای با نام قصیده » بث الشکوي» سرود. این شعرانتقادی شیوا، درواقع شکوائیهء مردی دانشمند شاعری قدرتمند و آرمانخواه است که از روزگار خویش سرشار از شکایت و اعتراض است و این شاعر را در برابر انواع حقارت ها و حسد ورزی ها وناجوانمردی های رنگ رنگ ِ اهل ِ زمانهء خویش به فغان آورده است. زمانه ای که همدست با « آسمان» به قول حافظ « کشتی ارباب هنر» را شکسته می خواهد و گناه دانش و فضل را بر اهل دانش و فضل نمی بخشاید ! با این همه درابیات پایانی این قصیده پر شِکوه و درد ، آرمان مشروطه خواهان و آرزوی شاعران و نویسندگان و روشنفکران عصربا طنینی باشکوه در کلمهء «آزادی » تبلور و تجسم یافته است.

  ابیاتی از این شکوائیه شاعر را که به حق ستایشنامهء آزادی و به رسا ترین فریادخواهی ممکن ، نمایانگر آرزوی شاعران دوران مشروطیت است ، باهم بخوانیم :

تا بر زبر ِ ری است جولانم

آزرده و مستمند و نالانم

هزلست مگر سطور ِ اوراقم

یاوه ست مگر دلیل و برهانم

یاهچو گروه سفلگان هرروز

از بهر دو نان به کاخ دونانم

…. جرمیست مرا قوی که در این ملک

مردم دگرند و من دگرسانم

نه خیل ِ عوام را سپهدارم

نه خوان خواص را نگهبانم

بر سیرت رادمردمان ، زینروی

در خانهء خویشتن به زندانم

یک روز کند وزیر تبعیدم

یک روز زند سفیه بهتانم

دشنام خورم ز مردم نادان

زیراک هنرور و سخندانم

 زیرا به سخن یگانهء دهرم

 زیرا به هنر فرید دورانم

زیراک به نقشبندی معنی

سیلابهء روح بر ورق رانم

 زیرا پس ِ چند قرن چون خورشید

 بیرون شده از میان ِ اقرانم

……

از نقمت دشمنان آزادی

گه در ری و گاه در خراسانم

وامروز عمید مُلک شاهنشاه

بسته ست زبان ِ گوهرافشانم

…..

 ناکرده گنه معاقبم گویی

سبّابهء مردم پشیمانم

عمری به هوای وصلت قانون

از چرخ برین گذشت افغانم

در عرصهء گیر و دار آزادی

فرسود به تن ، درشت خفتانم

تیغ ِ حدَثان گسست پیوندم

پیکان بلا بسفُت سُتخوانم

گفتم که مگر به نیروی قانون

آزادی را به تخت بنشانم

وامروز چنان شدم که بر کاغذ

آزاد نهاد خامه نتوانم

ای آزادی ، خجسته آزادی !

از وصل تو روی برنگردانم

 تا آنکه مرا به نزد خود خوانی

 یا آنکه ترا به نزد خود خوانم

نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم(نسیم شمال)


داشتم دیوان شعر «نسیم شمال» رو می‌خوندم که مربوط به دوران مشروطه‌ست٬ شعرهای خیلی جالبی داشت٬ اکثر شعرها به زبان عامیانه سروده شدن و محتوای اجتماعی-سیاسی دارند.

سید اشرف الدین گیلانی بسال 1287ق-1252 ش در قزوین متولد شد.در رشت با مشروطه طلبانی که در راس آنها محمدولی خان سپهسالار تنکابنی و سپهدار اعظم رشتی قرار داشتند همگام شد و نه ماه پیش از به توپ بسته شدن مجلس توسط محمدعلی شاه روزنامه ادبی و فکاهی نسیم شمال را با تیتر سیاسی-اجتماعی-ادبی-انتقادی منتشر کرد. نشر این روزنامه تا انحلال مجلس ادامه یافت و علاقه مردم را به شدت جلب کرد، سپس توقیف شد. از سال 1327 قمری دوباره انتشار آن را از سر گرفت. از سال 1333 قمری این روزنامه در تهران نیز منتشر شد و مورد استقبال مردم قرار گرفت. از آن پس روزی نبود که نسیم شمال در تهران ولوله ای برپا نکند. مردم خود سیداشرف الدین را هم آقای «نسیم شمال» می خواندند. شهرت و محبوبیت فوق العاده او و تاثیری که سخنان منظوم و موزون او بر دل عامه برجای می گذاشت دولت وقت را به ستوه آورده بود، اما چاره ای ندیدند جز اینکه به او نسبت جنون زدند و او را راهی تیمارستان کردند و تنها با مساعدت سید حسن مدرس و دوستان دیگر از آنجا که برایش زندان بود نجات یافت. امروز وقتی از درب شرقی  به گورستان ابن بابویه می روید سمت چپ قبل از آنکه به آرامگاه تختی برسید بر روی سنگ مرمرین نوشته شده است سیداشرف الدین گیلانی، مدیر رورنامه نسیم شمال.

قسمت‌هایی از یکی از اشعار بلندش رو انتخاب کردم تا شما هم تو این کسب‌فیض سهیم باشین:

غلغلی انداختی در شهر تهران ای قلم / خوش حمایت می کنی از شرع قرآن ای قلم

گشت از برق تو ظاهر نور ایمان ای قلم/ مشکلات خلق گردد از تو آسان ای قلم

                           نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

ای قلم تا می توانی در قلمدان صبرکن/ یوسف آسا سالها در کنج زندان صبرکن

همچو یعقوب حزین در بیت الاحزان صبرکن/ کور شو بیرون نیا از شهر کنعان ای قلم

                           نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

ای قلم پنداشتی هنگامه دانشوریست/در ره علم آمده هرکس به عرفان مشتریست

تونفهمیدی که اوضاع جهان خرتوخریست/خر همان است و عوض گردیده پالان ای قلم

                           نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

«ایها الشاعر»تو هم از شعر گفتن لال باش/شعر یعنی چه! برو حمال شو رمال باش

چشم بندی کن میان معرکه نقال باش/حقه بازی کن تو هم مانند رندان ای قلم

                           نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

 وقتى كه قند در دوره احمدشاه سيرى يك قران گران شد و علاوه بر آن گندم نيز از خروارى بيست تومان به سى تومان رسيد اين ابيات را در نسيم شمال درباره گرانى قند نوشت.

بازدر شهر خبرهاى دگر مى بينم/ همه جا ولوله قند و شكر مى بينم
گوش ها را همه از غلغله كر مى بينم/
اين چه شوريست كه در دور قمر مى بينم
كشمش انداخته مادر به دهان دختر/ دختران را همه جنگست و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر مى بينم/ نه همين قيمت قند است به بازار گران
چيت غوغايى و پيراهن و شلوار گران/ نفت و كبريت گران كاغذ سيگار گران
گوش ها را ز همه لحم بقر مى بينم    

 شعر «اى واى وطن واى»  را در بی اعتنایی محمدعلی شاه به مشروطیت در نسیم شمال رشت گفت:

 خيزيد و رويد از پى تابوت و كفن واى/ اى واى وطن واى
افسوس كه اسلام شده از همه جانب/ پا مال اجانب‎/مشروط ايران شده تاريخ ز من واى/ اى واى وطن واى‎/ بعضى وزرا مسلكشان راهزنى شد/ سرى علنى شد‎/ يك جامه ندارند رعيت به بدن واى/ اى واى وطن واى‎/ اشرف همه جز ناله غم هيچ نگويد هر لحظه بگويد/ اى واى وطن واى وطن واى
وقتى كه محمدعلى شاه مجلس را به توپ بست اين مستزاد را سرود و در نسيم شمال منتشر كرد:
عاقلى گفتا كه از ديوانه بشنو حرف راست/ درد ايران بى دو است
مملكت از چارسو در حال بحران و خطر/ چون مريض محتضر
صوراسرافيل زد صبح سعادت در دميد/ ملانصرالدين رسيد
با وجود اين جرايد خفته اى بيدار نيست/ يك رگى هشيار نيست
شكر مى كرديم جمعى كارها مضبوط شد/ مملكت مشروطه شد

اینجا کسی هشیار نیست


مناظره مست و هشیار پروین یکی از زیباترین اشعار او هست، زمان سروده شدن این شعر در اوج دوران مشروطه خواهی بود و این سروده نشان از اوضاع احوال آن زمان میدهد ولی انگار فقط متعلق به آن زمان نیست، بنظر میرسد حال و هوای امروز ما هم زیاد ازین سخن دور نمیباشد.

مست و هشیار
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت / مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی/ گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم / گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم / گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب / گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان / گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم / گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه / گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی / گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را / گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: