دادگوی جوان

داد بی دادی

بایگانیِ خاطرات دوران دانشجویی

فارغ از حال آنان اولین تجربه من


همیشه دوست داشتم اولین های زندگیمو ثبتشون کنم ، بعد ها بهشون برگردم و احساسم رو با احساس اون موقع مقایسه کنم مثلا اولین روزی که دانشگاه رفتم ، اولین روزی که مرتبط با رشته ام کار کردم ، اولین بار که مجلس شورای اسلامی رفتم و … 
وحالا باز هم یک اولین بار دیگر :
احتمالا تا آخر هفته دیگه میتونیم با یکی از استادا بریم دادگاه کیفری استان ، موضوع جلسه دادرسی پرونده قتله ، اولین باریه که دارم میرم دادگاه کیفری و احتمالا اولین بار هم هست که یه متهم به قتل رو از نزدیک میبینم حس یه دانشجوی پزشکی رو دارم که برای اولین بار میخواد بره اتاق تشریح  با این تفاوت که به این مسئه واقفم که کار اون دانشجوی پزشکی به مراتب سخت تر از منه  در کل :
حس عجیبیه یجوری برام هیجان انگیز و جالبه و مطمئنم تجربه مفیدی هست ولی از طرف دیگه این مسئله که درد و گرفتاری یکی دیگه برای من هیجان انگیز و مفید شده ، این تردید رو تو من بوجود میاره که نکنه نسبت به هم نوع خودم  بی احساس شدم اینکه در طول جلسه دادگاه حتی قبل یا بعد آن فارغ از حال مقتول، اولیای دم یا حتی قاتل که امکان دارد دیر یا زود سرش بر بالای دار بره من مشغول نوشتن ، نوت برداری و پست نوشتن از روند دادرسی باشم …
 هنوز دقیقا نمیدونم موضوع پرونده چیه ولی کاش دنیا کمتر خشونت خودش رو نشون بده کاش فردا ها روزهای بهتری باشند . من که امیدوارم
اردیبهشت 90

ناگهان بانگ برآمد … خواجه رفت!


آخرین خاطره من از زنده یاد استاد منوچهر خالصی

امشب بعد از سه سال دوباره به یاد استاد منوچهر خالصی دبیر ادبیاتمون و دبیر ادبیات خیلی از بچه های دهه شصت هفتاد افتادم استاد خالصی حدود 12 سال در شبكه دوم سيما اجرا كننده برنامه ي «يك مسابقه و سي سوال » بود و اين اواخر در شبكه آموزش آرايه هاي ادبي تدريس مي كرد به همین دلیل امکان دارد بسیاری از خوانندگان این مطلب استاد را بشناسند و زمانی افتخار شاگردی ایشان را داشته اند.

اما آخرین خاطرات من از استاد

شنبه ای بود اواسط آذر 86 میان ترم ادبیات داشتیم  گفت میخوام امتحانمو شفاهی و تک تک  تو دفتر بصورت جدا جدا ازتون بگیرم از اول لیست شروع کرد منم اون نیمه های اول لیست بودم که ازم درس پرسید از این رو آخرین دیدارمون ، دیداری رو در رو  و بصورت انفرادی بود به همین دلیل بعد از سه سال به خوبی اون دیدار رو بخاطر دارم اگر اشتباه نکنم میان ترم آرایه های ادبی بود و من 18 ازش گرفتم خلاصه تا نیمه های لیست پیش رفت و تقریبا نیمی از کلاس رو امتحان گرفت و در نهایت امتحان نیمه دوم کلاس رو به روز دوشنبه که باز میومد مدرسه موکول کرد اما چه دوشنبه ای؟

ناگهان بانگ برآمد … خواجه رفت!

 دوشنبه صبح یکی یکی شاگردا میومدن مدرسه ، چهره گریان همشاگردی هارو میدیدن بهت زده از هم میپرسیدن چی شده و لحظه ای بعد بغض در چهرشون نمایان میشد ، هیچ کس باور نمیکرد اونی که پریروز سالم و سرحال جلوی نیمی از بچه های کلاس نشسته بود و درس پرسیده بود دیگه بین ما نباشه دیگه سر کلاس نیاد نیمی از لیست کلاس از نمره های استاد خالی مونده بود.

 بعد از یک ساعت گویی گرد مرگ بر مدرسه پاشیدن، مدرسه آروم و بی صدا شده بود دیگه خبری از شور و سر و صدای همیشگی مدرسه نبود بغض کرده همه سر کلاس نشسته بودیم و باورمون نمیشد که چه اتفاقی افتاده دبیر جامعه شناسیمون که با استاد دوست بود اومد و سر کلاس حاضر شد آخرین شعری که استاد از شعرای خودش بهش داده بود رو برامون بخونه نمیدونم یادم نمیاد چه شعری بود ولی فقط یادمه آخر یه مصراع سروده بود «گرد شدیم و به هوا خاستیم» این مصرع که شنیده شد چنان صدای گریه ای بلند شد و بغض ها ترکید که بیاد ندارم تا بحال از شنیدن هیچ شعری اینطور گریه کرده باشم از ته قلبم اونروز داشتم گریه میکردم تا اونروز هیچوقت اونطور گریه نکرده بودم  .

غرض از نوشتن این خاطره این بود که گفتم امشب که به یادش افتادم خاطره ای از آخرین روزهای استاد زنده کنم و یادش را گرامی بداریم و در نهایت بگویم:

» استاد زنده است تا زمانی که افکارش در انسان هایی که تربیت کرده جاری باشد این یعنی همیشه»

بررسی و پیگیری دادگاه رسیدگی به پرونده قتل میدان کاج جلسه اول


جلسه دادگاه رسیدگی به پرونده قتل میدان کاج صبح امروز یکشنبه 29 آبان 89 در تالار اجتماعات مجتمع قضایی امام خمینی با حضور قضات شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران،نماینده قانونی دادستان وکلای مدافع متهمین و جمعی از اساتید و دانشجویان حقوق برگزار شد در ادامه توجه شمارا به گزارشی که خبر نگار ایسنا از روند دادرسی این پرونده تهیه کرده جلب میکنم با توجه به شرایط ویژه ای که این پرونده به لحاظ اجتماعی و فرهنگی و شرایط مناسب برای بررسی آکادمیک این پرونده وجود دارد این وبلاگ تا آخرین جلسه دادرسی این پرونده و نهایتا احکام صادره پیرامون این پرونده را پیگیری خواهد کرد.

پ.ن : در طول مطلب سوالات و نکاتی پیرامون بعضی مسائل حقوقی مطرح شده که صرفا نظر حقوقی نویسنده میباشد.

قاضي «ذبيح‌زاده» نماينده‌ي دادستان كيفرخواست صادره از سوي دادسراي عمومي و انقلاب تهران را قرائت كرد و سپس شاكيان در جايگاه حاضر شدند.

اظهارات اولياء دم

طبق قرائت كيفرخواست از سوي نماينده‌ي دادستان، پدر و مادر مقتول در جايگاه حضور يافتند و مادر مقتول اظهار كرد: من براي قاتل فرزندم تقاضاي قصاص در ملاعام{جای سوال دارد چرا در ملا عام؟ چه فواید و چه مضراتی دارد؟} را دارم و خواستار مجازات زني هستم كه تمام اين حوادث را به عهده او مي‌دانم زيرا قاتل با تحريكات اين زن در حالي اقدام به قتل فرزند من كرده كه اصلا او را نديده و نمي‌شناخته است.

وي ادامه داد: پسرم (یزدان) مي‌گفت اين زن به او دست خواهري داده و از او خواسته كه در دفتر مشاوره املاك به عنوان شريك همكاري كند . آشنايي آنها از اوايل مهر بوده و پسر من در جريان رابطه سعيده و مهدي نبوده است. پسر من زن داشت و مدت‌ها در انگلستان زندگي مي‌كرد. حدود يك هفته قبل از اين حادثه از همسرش جدا شد.

پدر مقتول نيز خطاب به دادگاه گفت: تقاضاي من اشد مجازات متهمان است. با اينكه بچه من ديگر زنده نمي‌شود اما شايد با قصاص قاتل و مجازات متهم ديگر جامعه آگاه شود. در اين حادثه بيشتر از همه مردم حاضر در صحنه جرم و پليس دل ما را شكستند.

دفاعيات متهم رديف اول

متهم پس از حضور در جايگاه خود را معرفي كرد و در پاسخ به اين سوال قاضي كه آيا سابقه كيفري داري؟ گفت: سر مسايل مالي و حساب و كتاب‌هايي كه با سعيده داشتم او را با مشت و لگد زدم و به خاطر همان به زندان افتادم.

در ادامه، رييس دادگاه در مقام تفهيم اتهام به متهم گفت: حسب كيفرخواست صادره شما متهم به قتل عمدي محمدرضا، اخلال در نظم و امنيت عمومي و قدرت‌نمايي با چاقو هستيد. آيا اتهامات را قبول داريد؟

يعقوب در پاسخ به قاضي اظهار كرد: قتل را من انجام دادم يعني ضربه زدم اما قصدم كشتن نبود{به اقرار متهم عنصر معنوی قتل  نفس،یعنی قصد مجرمانه وجود نداشته}. در مورد ساير اتهامات بايد بگويم كه من در آن لحظه هيچ كس را نمي‌ديدم. بارها گفته‌اند كه چهار مامور بالاي سر من بوده‌اند و من يكي از آنها را زده‌ام سوال من اين است كه اگر من يكي از چهار مامور را زده‌ام سه مامور ديگر چرا كاري انجام نداده‌اند؟

وي در مورد وقوع حادثه و انگيزه خود خطاب به هيات قضايي اظهار كرد: شش ماه در زندان بودم و در اين مدت با سعيده تماس داشتم. 15 روز مانده به پايان محكوميتم از او خواستم كه رضايت بدهد اما گفت مي‌خواهم ادبت كنم.

يعقوب ادامه داد:10 روز پيش از آزادي در تماسي كه با هم داشتيم مدعي شد كه يك پسر جوان به دفتر آمده و مزاحم او شده است، من به او گفتم حتما خودت مقصر هستي اما او گفت اين پسر مزاحم من است و هر كاري مي‌كنم دست بردار نيست.

وي گفت: وقتي از زندان آزاد شده‌ام به خانه خواهرم در كرج رفتم و در طول چند روز با سعيده به صورت تلفني تماس داشتم. يك روز به طرف دفتر رفتم و ديدم كه سعيده با چند مشتري مشغول صحبت است همان روز يكي از مشاورها به نام «يوسف» به من گفت كه خودت را به خاطر سعيده بدبخت نكن.

اين متهم با بيان اينكه سعيده مدام با حرف‌هايش من را آزار مي داد، گفت: بعد از چند روز با يزدان تماس گرفتم و با او شروع به صحبت كردم. او منكر همه چيز بود ولي من از او مي‌خواستم كه پايش را از زندگي‌ام بيرون بكشد. صحبت‌هاي ما ادامه داشت تا اينكه روزهاي آخر به راحتي حرف‌هاي ركيكي زد و نهايتا گفت كه با سعيده رابطه جنسي برقرار كرده است. آن لحظه حالت جنون پيدا كردم{طبق ماده 51 ق.م.ا جنون در حال ارتکاب جرم به هر درجه که باشد رافع مسئولیت کیفری است  پس اگر جنون آنی فرد توسط متخصصین اثبات شود موجب زایل شدن عنصر معنوی جرم ارتکابی میشود}  چون واقعا سعيده را دوست داشتم.

يعقوب با اشاره به روز حادثه اظهار كرد: شب قبل از اتفاق، سعيده تماس گرفت و به من گفت كه يزدان(مقتول) صبح زود به دفتر مي‌رود. من چاقو را برداشتم و به سمت دفتر رفتم{با توجه به این گفته میتوان ادعای فقدان قصد و وجود جنون از سوی متهم را رد کرد زیرا این سوال پیش می آید که چاقو را برای چه کاری برداشته؟ با توجه به این گفته میتوان وجود قصد مجرمانه برای ضارب در نظر گرفت ، البته اگر این فرض را در نظر بگیریم که جنون در این زمان نیز هنوز بروز نکرده باشد}. چند روز قبل يزدان من را تهديد كرده بود كه اگر جلوي دفتر بروم من را مي‌كشد،{وجود تحریک به ارتکاب جرم از سوی مجنی علیه} من به يزدان زنگ زدم و گفتم اشتباه مي‌كني. بعد براي دفاع از خودم چاقو برداشتم {پاسخ به سوال که با چه قصدی چاقو را برداشته است} چون يك بار سعيده گفت كه يزدان با دوستانش جلوي دفتر آمده تا من را بزند.

وي ادامه داد: من شيشه مصرف كرده بودم{ دلیلی بر زایل بودن عنصر معنوی جرم}و تا صبح حالت جنون داشتم وقتي نزديك دفتر رسيدم ديدم يكي از مشاورها داخل سوپرماركت است. وارد سوپر ماركت شدم و با او سلام و احوال‌پرسي كردم. بعد به سمت انتهاي خيابان يكم رفتم و آژانس گرفتم تا بروم وقتي به سمت دفتر، برگشتم ديدم فردي جلوي دفتر ايستاده و متوجه شدم كه او همان يزدان است، حدود چند قدمي او وقتي اسمش را پرسيدم يك اسپري از جيبش درآورد و آن را روي صورتم خالي كرد آن لحظه من كسي جز خودم را نمي‌ديدم و هر چقدر فكر مي‌كنم يادم نمي‌آيد چگونه ضربه‌ي اول را به او زدم.

قاضي خطاب به متهم گفت: تو به گونه‌اي رفتار مي‌كردي كه انگار سعيده را همسر خود مي‌دانستي در حالي كه رابطه‌ي شما كاملا غير رسمي بوده است، اين موضوع را چگونه توجيه مي‌كني؟

يعقوب در پاسخ به رئيس دادگاه گفت: من و سعيده با هم دوست بوديم، پس از گذشت حدود يك سال به يك شماره تلفن در موبايل او شك كردم و بعد از چند روز متوجه شدم كه او شوهر دارد. پس از مدتي فهميدم كه يك دختر 9 ساله هم دارد، به سعيده گفتم تا زماني كه از همسرت جدا نشوي با تو رابطه‌اي نخواهم داشت و به همين دليل او از همسرش طلاق گرفت.

وي با بيان اين كه سعيده مدام به من القاء مي‌كرد كه نمي‌خواهم با او ازدواج كنم، ادامه داد: ما حدود 4 سال قبل در جريان كار معاملات مسكن با هم آشنا شديم. او مشاور سرشناس و قهاري بود ، يك روز به دفتر او رفتم و از همان روز رابطه‌ي ما آغاز شد، من چون معمولا خوش‌لباس بودم سعيده مي‌گفت كه آدم باشخصيتي هستي، پس از گذشت مدتي ديگر با هم راحت شده بوديم و رابطه‌ي كاملي داشتيم.

اين متهم گفت: هر وقت بحث ازدواج را مطرح مي‌كردم او امروز و فردا مي‌كرد، قرار بود مهرماه با هم ازدواج كنيم اما مرا به زندان انداخت.

يعقوب در پاسخ به سوال قاضي مبني بر تحريك وي توسط سعيده به قتل يزدان اظهار كرد: او از من نخواست كه يزدان را به قتل برسانم بلكه فقط خواست كه او را بزنم از او پرسيدم اگر يزدان كشته شود، چكار كنيم؟ او گفت 45 ميليون ديه‌اش را مي‌دهم و بعد از گذشت 6 ماه از خانواده‌اش رضايت مي‌گيريم.

وي گفت: من زير تيغ هستم و از هيچ چيز نمي‌ترسم مي‌دانم اشتباه كردم اما سعيده من را تحريك مي‌كرد به من مي‌گفت تو بي‌غيرتي و من با هر حرف او خود به خود تحريك مي‌شدم. سعيده به من گفت كه يزدان فردا به دفتر مي‌رود وگرنه من اصلا خبرنداشتم و او را هم نمي‌شناختم.

يعقوب اضافه كرد: اگر به سعيده دلبستگي نداشتم مرتكب اين قتل نمي‌شدم اگر چه او زن بسيار دروغگويي است همه به من مي‌گفتند كه او خطرناك است اما باور نمي‌كردم امروز مي‌فهم كه چقدر اشتباه كرده‌ام.

عزيزمحمدي با اشاره به فيلم منتشر شده از اين حادثه تصريح كرد:‌ صحنه‌اي كه ديدم در طول 40 سال سابقه‌ي قضايي براي اولين بار مشاهده مي‌كردم. انگيزه تو از ايجاد چنين صحنه‌اي چه بود؟ متهم در پاسخ به وي گفت: براي من هم جالب بود اما واقعا حالت جنون داشتم.

قاضي اظهار كرد: كسي كه جنون پيدا مي‌كند خودش متوجه اين مطلب نيست به نحوي كه هر ديوانه‌اي ديگران را ديوانه مي‌داند پس بحث جنون بي‌تاثير است زيرا رفتار شما در صحنه و پيش از آن مويد آن است كه با سبق تصميم اقدام به جنايت كرده‌اي. آنچه تو آن را جنون مي‌داني در واقع همان خشم و عصبانيت است كه با وارد آوردن هر ضربه تشديد مي‌شود.

پخش فيلم و گريه متهم!

در ادامه‌ي جلسه‌ي رسيدگي به اتهامات متهم حادثه‌ي سعادت آباد فيلم منتشر شده از اين جنايت در دادگاه پخش شد كه در هنگام پخش فيلم مادر مقتول به شدت تحت تاثير قرار گرفت و به همين دليل به بيرون از دادگاه راهنمايي شد. وي حين خروج از صحن دادگاه در حالي كه به شدت گريه مي‌كرد، مدعي بود كه پليس در اين صحنه تنها ايستاده و مرگ فرزند او را تماشا كرده است. متهم نيز حين پخش فيلم تحت تاثير قرار گرفت و شروع به گريه كرد.

قاضي نورالله عزيز محمدي، رئيس شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران پس از پخش فيلم اظهار كرد: بايد ديد كه اين فيلم در جامعه‌ي اسلامي ما و مردم چه اثري داشته است، اميدواريم هيچ‌گاه شاهد چنين صحنه‌هايي در جامعه نباشيم.

وي خطاب به متهم گفت: شما بارها در صحنه‌ي جرم بحث دفاع از ناموس خود را مطرح كرده‌ايد در حالي كه رابطه‌ي شما غير شرعي بوده است به نظر مي‌رسد كه قصد داشتيد با طرح اين موضوع اذهان مردم را به اين سمت ببريد تا دخالتي نكنند و مقتول را به بيمارستان انتقال ندهند زيرا به هر حال مردم ما روي مسائل ناموسي متعصب هستند و ممكن است اگر كسي با انگيزه‌هاي ناموسي حتي مرتكب جرمي شود به او كمك هم بكنند.

در اين هنگام متهم در پاسخ به اظهارات قاضي سكوت كرد. وي در پاسخ به سوالي ديگر مبني بر عدم جنون گفت: من از خودم دفاعي نمي‌كنم و براي من داستان درست كرده‌اند. همه يكطرفه قضاوت كرده‌اند.

يعقوب در مورد نقش سعيده در اين حادثه اظهار كرد: من ابتدا حرفي از سعيده به ميان نياوردم و در مرحله‌ي بازپرسي نيز چيزي نگفتم اما حالا مي‌بينم چرا دو جوان نابود شوند اما اين زن به دنبال زندگي خود برود بنابراين بايد واقعيت را بگويم. او به من گفت كه يزدان صبح به دفتر مي‌رود وگرنه من هيچ اطلاعي از رفتن او نداشتم. اگر او اين مطلب را نمي‌گفت اصلا به صحنه‌ي حادثه نمي‌رفتم.

اين متهم اضافه كرد: نمي‌دانم سعيده دنبال چه چيزي بود. البته من هم احمق بودم. از 10 هزار دختر يكي مانند او پيدا مي‌شود او همه را جادو مي‌كرد. اي كاش به جاي كشتن يزدان گردن سعيده را مي‌زدم.

يعقوب پس از بيان اين اظهارات دچار بي‌حالي شد كه قاضي به او اجازه داد چند دقيقه روي صندلي استراحت كند و سپس به ادامه‌ي اظهارات خود پرداخت.

دفاعيات وكلاي متهم رديف اول

در ادامه‌ي جلسه رسيدگي به پرونده‌ي قتل در ميدان كاج، قاضي عزيزمحمدي از وكلاي متهم رديف اول درخواست كرد از موكل خود دفاع كنند.

به گزارش ايسنا، محمودرضا فروهي، يكي از وكلاي مدافع متهم رديف اول در دفاعيات خود عنوان كرد: با توجه به نبود وقت كافي براي مطالعه پرونده و فضاي ژورناليستي حاكم بر پرونده تقاضا دارم جهت دفاع از متهم وقت مناسبي در اختيار وكلا قرار گذاشته شود.

وي با بيان اينكه پرونده را هنوز به طور كامل مطالعه نكرده است گفت: با توجه به سياست بازپرس پرونده از حضور وكيل در مراحل تحقيق خودداري شده است به همين دليل درخواست دارم وقت مناسبي براي بررسي پرونده در نظر گرفته شود.

وي ادامه داد: با توجه به وضعيت خاص متهم، اجمال بودن نظريه پزشكي قانوني كه در 9 آبان 89 اعلام كرده متهم فعلا از نظر رواني مشكلي ندارد بايد توجه داشت آنچه در مسائل كيفري مهم است وضعيت رواني متهم در حين وقوع جرم است. آيا متهم در حين ارتكاب جرم از سلامت رواني برخوردار بوده يا خير؟

وكيل متهم رديف اول با بيان اينكه به دليل تلفيق آموزه‌هاي تئوري و عملي در اين پرونده راغب بوده است كه وكالت آن را بر عهده بگيرد، گفت: در تئوري اشاره مي‌كنيم مجني‌عليه در ارتكاب جرم دخالت دارد{همان بحث تحریک از سوی مجنی علیه که در بالااشاره کردم}. بايد ديد نقش مجني عليه در ارتكاب اين حادثه چه بوده؟ صرف‌نظر از دخالتي كه اطرافيان در تشديد حادثه داشته‌اند.

قاضي عزيزمحمدي از وكيل درخواست كرد منظور خود را از جمله آخر روشن‌تر بيان كند كه وكيل توضيح داد: از نظر اخلاقي شما خود فرموديد كه اين پرونده از اين باب رسيدگي مي‌شود كه عبرتي براي ديگران باشد، همچنين علي‌رغم نص قانون خودداري از كمك به مصدومان حادثه از سوي شاهدان و ناظران نيز مطرح است.

وي با بيان اينكه مقام مسووليت افراد مي‌تواند متعدد باشد، افزود: در رابطه با خود قتل تعريف خاص داريم ولي آنچه اكنون عرض مي‌كنم بحث كلي آن است.

وي خاطرنشان كرد: پرونده حدود 300 صفحه است و من بيشتر از 40 صفحه را نتوانستم مطالعه كنم زيرا پرونده امروز در اختيارم قرار گرفت.

وكيل مدافع متهم رديف اول در ادامه با اشاره به جمله‌اي از عزيزمحمدي در حين دادرسي گفت: به ما گفته‌اند در حين دادرسي قضات نظر خود را اعلام نمي‌كنند بلكه پس از اخذ آخرين دفاع و اعلام ختم دادرسي نظر خود را اعلام مي‌كنند اما شما در صحبت‌هايتان خطاب به متهم اعلام كرديد كه در رابطه با تو(متهم) حكم مشخص است در حالي كه اين اولين جلسه رسيدگي است و پرونده به طور كامل مورد رسيدگي قرار نگرفته و آخرين دفاع گرفته نشده است. {ایراد شکلی بجایی به دادگاه بود}

قاضي عزيزمحمدي در پاسخ به اين اظهارات متهم گفت: من با توجه به اينكه متهم خود اذعان كرد كه بايد قصاص شوم، گفتم شما كه اقرار داريد ما ديگر سوالي از شما نمي‌كنيم بلكه ما در رابطه با اتهام اين خانم ( متهم رديف دوم) از شما سوال مي‌كنيم.

وكيل متهم رديف اول در آخرين دفاعيات خود عنوان كرد: با توجه به اينكه كل پرونده نبود وقت كافي مطالعه نشده فعلا دفاعي ندارم در لايحه تكميلي پس از مطالعه پرونده و صحبت با متهم دفاعيات خود را كامل مي‌كنم.

در ادامه جلسه، «معصومه جودكي» ديگر وكيل متهم رديف اول در دفاعيات خود گفت: آنچه كه موكل صريحا اقرار كرده است آن است كه مجني عليه را با ضربه چاقو زده‌ام اما اينكه نوعا اين عمل منجر به قتل شده يا نه جاي بررسي دارد.

وي افزود: ضرباتي كه متهم وارد كرده 4 ضربه سطحي بوده است و به نظر مي‌رسد مقتول به علت خونريزي فوت كرده نه با ضربات چاقو و آنچه قابل بررسي است اين است كه آيا عمل موكل به نوعي بوده كه مجني عليه را به بيمارستان منتقل كند يا خير.

وي ادامه داد: مجني عليه به علت خونريزي فوت كرده و عمل موكل به نوعي نبوده كه دست و پاي نيروي انتظامي و ديگران بسته شود. در واقع ما معتقديم عمل موكل ايراد ضرب با چاقو است نه قتل.

جودكي در ادامه دفاعيات خود گفت: موكل به لحاظ حقوقي اطلاعات كاملي ندارد و اين جلسه در واقع براي اين است كه زواياي مختلف پرونده روشن شود و آنچه مردم از قتل در ذهن‌شان است با تعريف قانوني آن تفاوت دارد.

قاضي عزيزمحمدي با اشاره به اينكه وكيل بيان كرده بود نظريه پزشكي قانوني اجمال دارد عنوان كرد: پزشكي قانوني گفته است علت فوت اصابت جسم تيز و برنده است آيا اين نظر اجمال دارد؟

وكيل مدافع پاسخ داد: به نظر ما اين نظر اجمال دارد ما حق اعتراض به نظر پزشكي قانوني را داريم . صرف اينكه يك جسم نوك تيز به بدن كسي اصابت مي‌كند منجر به قتل نمي شود بلكه اين خونريزي است كه باعث مرگ مقتول شده است. ما درخواست داريم كه موكل از نظر سلامت روان هم مورد بررسي قرار گيرد.

قاضي عزيزمحمدي گفت: از نظر پزشكي قانوني ريتين (دو ريه) پس با هر كدام بايد يك جراحت وارد شده باشد در اين زمينه چه مي‌گوييد ايا اين ضربات سطحي بوده؟

وكيل متهم رديف اول عنوان كرد: همچنان كه در فيلم مشاهده كرديم مجني عليه در حين ضربه از قسمت كمر بلند مي‌شود و حرف مي‌زند و اين اتفاق 45 دقيقه طول مي‌كشد آيا ضربه‌اي كه ريتين را پاره‌اي مي‌كند نوعا كشنده است؟

وكيل مدافع در پاسخ به اين سوال قاضي كه آيا ضربه‌اي به ريتين وارد مي شود سطحي است گفت: من در اين زمينه تخصص ندارم ولي درخواست بررسي دارم. از شما مي‌خواهم اين موضوع بررسي شود كه آيا همه اين ضربات و ضربه اي كه به ريه وارد شده است نوعا كشنده بوده يا خير.

وي افزود: مجني عليه حتي بعد از زخمي شدن از قسمت كمر بلند مي‌شود و صحبت مي‌كند به اين ترتيب حتي خود موكل هم باورش نمي‌شده كه اين فرد كشته شود.نيروي انتظامي در دو قدمي مصدوم قرار دارد و موكل من هشت متر آن طرف‌تر ايستاده بايد قصد و عناصر مجرمانه فعل هم بررسي شود.

جودكي در پاسخ به اين سوال عزيزمحمدي كه شما به نبود كدام عنصر فعل در اين قتل تاكيد داريد، گفت: ما در قصد مجرمانه موكل ترديد داريم و بايد بررسي شود كه فعل مجرمانه مصاديق را دارد يا خير.

توضيح نماينده دادستان

نماينده دادستان پس از صحبت‌هاي وكيل مدافع عنوان كرد: وكلا به جاي دفاع از متهم به مسائل جانبي پرداخته اند. وكيل ايشان مي‌فرمايد متهم قصد كشتن نداشته در حالي كه خود متهم چنانچه در فيلم مشاهده كرديم بارها در صحنه جرم تكرار مي‌كند»من به شما گفته بودم مي‌كشمت»

وكيل مدافع رديف اول در پاسخ به ايراد نماينده دادستان گفت: به هر حال چنين حرفي را هم مقتول به موكل گفته بود و هم موكل به او. ولي قصد واقعي مهم است. قانون اراده باطني را مصداق قصد مجرمانه مي‌داند.

نماينده دادستان همچنين عنوان كرد: اينكه وكيل مدافع مي‌گويد پزشكي قانوني صراحتا نظر نداده كه ضربات موجب فوت مقتول شده است يا خونريزي، پزشكي قانوني صراحتا اين موضوع را بيان كرده است كه جسم نوك‌تيز به اندازه‌اي قوي بوده كه كاملا كشنده محسوب مي شده است.

اظهارات «سعيده» متهم رديف دوم

پس از وقت تنفس جلسه رسيدگي به پرونده قتل در ميدان كاج با حضور پنج قاضي رسيدگي كننده (عزيزمحمدي، واعظي، محمدي، سري و آروين ) ادامه يافت.

به گزارش ايسنا، قاضي عزيزمحمدي، «سعيده» متهم رديف دوم را به جايگاه فراخواند و از وي درباره شراكت با «يزدان» و سابقه محكوميتش پرسيد كه وي پاسخ منفي داد.

سعيده با بيان اينكه از 20 بهمن 87 مطلقه است، گفت: يك دختر دارم كه متولد يك آذر77 است.

قاضي عزيزمحمدي به تفهيم اتهام معاونت در قتل «محمدرضا» پرداخت و از سعيده پرسيد آيا اين اتهام را قبول داري؟ كه وي پاسخ داد، خير قبول ندارم.

سعيده درباره جزييات رابطه‌اش با يعقوب توضيح داد: اولين بار كه وي وارد دفتر شد دنبال مغازه‌اي براي خريد مي‌گشت كه اواخر ارديبهشت 87 بود من دنبال مغازه‌اي براي ايشان بودم به مدير املاك‌مان زنگ زد. مالك آنجا گفت يك مغازه كوچك پيدا كرده‌ام كه شما آن را بخريد چند بار به دفترشان زنگ زدم اما نبودند. يعقوب به جاي مسوول آنجا چند بار به تلفن جواب داد و من شماره‌ام را گذاشتم تا به من زنگ بزنند. بعد از آن چند بار صحبت كرديم و يك بار براي صحبت حضوري آمد كه در آن جلسه از همه چيز صحبت كرديم.

قاضي پرسيد آيا متهم از همان زمان شيشه مصرف مي كرد؟ سعيده پاسخ داد: از همان زمان مصرف مي كرد. يعقوب از همان هفته اول يك سيلي به صورت من زد و شاهد هم دارم كه اين افراد با او صحبت كردند و او عذرخواهي كرد از همان هفته اول متهم مرا كتك مي‌زد. او دو سال است كه وارد زندگي من شده و خودش مي‌داند كه چه كارهايي كرده است.

قاضي عزيزمحمدي پرسيد علت طلاق شما از همسر قبلي‌تان چه بود؟ متهم رديف دوم پاسخ داد: همسر من زن باز بود . شبها خانه نمي‌آمد او شيشه مي‌كشيد.

وي ادامه داد: يعقوب يك‌بار انگشت دوم دست راست مرا شكست من آن موقع ماشين داشتم و ماشينم را به همسرم داده بود تا صبح مرا برساند و شب هم به دنبال من بيايد. چون وحشت كرده بودم يك بار ديدم همسرم دير كرده آمدم بيرون ديدم يعقوب ايستاده او مدام توهم مي‌زد و جلوي ديگران مي‌گفت من با او دوست هستم و يك ساعت طول مي‌كشيد تا من مردم را توجيه كنم كه با او رابطه‌اي ندارم. من به همسرم بعد از اين ماجرا گفتم كه من خودم زحمت مي كشم و از خودم دفاع مي‌كنم. يعقوب حتي مرا تهديد به قتل مي‌كند اما تو مرا مورد حمايت قرار نمي‌دهي پس بايد مرا طلاق بدهي.

قاضي عزيزمحمدي پرسيد آيا به خاطر ازدواج با محمدرضا از او طلاق گرفتي كه سعيده پاسخ داد: خير. من امنيت جاني نداشتم.

قاضي پرسيد شما كه امنيت نداشتيد و همان هفته اول به شما سيلي زده‌است چرا دو سال و شش ماه با او زندگي كرديد؟ كه سعيده پاسخ داد: من با ايشان زندگي نكردم اولين درگيري ما بعد از سه ماه بود كه من به دفتر جديدم رفته بودم و نگران اين بودم كه يعقوب بيايد سراغ من و مرا كتك بزند كه آقاي محترمي آنجا بود و چوب بزرگي آماده كرده بود تا از من دفاع كند و حتي بعد از درگيري با يعقوب ناخن انگشتش كنده شد. يعقوب بچه‌هاي دفتر و مرا كتك زد. ما به كلانتري شكايت كرديم و تير 87 او را به زندان انداختيم.

قاضي عزيزمحمدي پرسيد رابطه شما و يعقوب در چه حدي بوده كه سعيده پاسخ داد: ما مدام با هم درگير بوديم، ايشان شيشه مصرف مي‌كرد و به ديگران مي‌گفت كه من با او دوست هستم.

قاضي عزيزمحمدي پرسيد آيا رابطه زناشويي داشتيد، سعيده پاسخ داد: ما هيچ رابطه‌اي با هم نداشتيم.

عزيزمحمدي در ادامه گفت: اما مشاوران دفترت به نوعي اين موضوع را تاييد كرده‌اند كه سعيده پاسخ داد يعقوب مواد مخدر مصرف مي‌كرد به خاطر همين به بچه‌ها اين حرف را مي‌زد من مي‌خواستم صلح و آرامش به وجود بياورم دو سال تمام زجر كشيدم.

سعيده در پاسخ به اين سوال عزيزمحمدي كه آيا متهم به خانه شما رفت و آمد داشت، گفت:‌ايشان يك بار به منزل ما آمد و هشت ضربه به شاهرگ گردنم وارد كرد و به من مي‌گفت تو با شخصي قرار داري. من به او اصرار كردم كه اين كار را نكند . آخرين بار به من گفت اگر تو را به من بدهند انگار دنيا را به من داده‌اند.

وي افزود: من هزار دفعه التماس كردم كه به شهرستان برگرد و از مادرش درخواست كردم كه با پرداخت ديه من او را از زندان بيرون نياورد، چون مي خواستم آرامش داشته باشم. حتي خود مادرش مي‌گفت من مي دانم پسرم مقصر است و به من مي‌گفت تو جواب تلفنش را نده. من هم مي‌گفتم حتي اگر من جواب تلفنش را ندهم او آدرس دفتر مرا مي‌داند.

سعيده ادامه داد: خواهرم به من گفته بود وقتي او را مي‌بيني براي اينكه تو را نكشد سعي كن با زبان بازي او آرام كني يك بار هم همين كار را كردم و چاقوي تيز و برنده را از دستش گرفتم. بچه‌ها به 110 زنگ زدند اما من به او قول دادم كه اگر چاقو را به من بدهد او را تحويل مامور ندهم و او چاقو را به من داد. آخر شب دوباره دعوا شد كه او هم آسيب ديد كه من او را به بيمارستان رساندم و تمام خسارتي كه وارد كرده بود پرداخت كردم.

قاضي عزيزمحمدي پرسيد: يعقوب در مدت دو سال و نيم در دفتر شما چه نقشي داشت، سعيده پاسخ داد: هيچ نقشي نداشت. مدت كوتاهي او را مشاور كرده بودم و برخي از كارها را به او مي‌سپردم كه از يك هفته تا ده روز بيشتر نبود.

قاضي پرسيد، پس با چه توجيهي باز با شما ارتباط داشت؟ سعيده گفت: يعقوب به شهرستان مي‌رفت و پول‌ها را خرج مي‌كرد من در رعب و وحشت بودم و يكي از مشاوران هر شب مرا به خانه مي‌رساند. سعيده درباره‌ي اخاذي‌هايي كه يعقوب از او مي‌كرد، گفت: او به بهانه‌هاي مختلف طلب پول مي‌كرد.

عزيز محمدي پرسيد پس از گذشت 10 روزي كه در دفتر كار مي‌كرد او را بيرون كردي يا اخراج كه سعيد گفت: او را نه بيرون كردم نه اخراج.

سعيده با تكذيب اينكه يعقوب شريك او در دفتر بوده است، در پاسخ به اين سوال عزيزمحمدي كه چرا به اخاذي ايشان در دو سال و نيم گذشته تمكين مي‌كردي؟ گفت: من مدام از او شكايت مي‌كردم تا به زندان برود و در آن مدت آرامش داشته باشم حتي پول پانسيونش را چندين بار پرداختم. او چون مي‌ديد من بي‌كس و كار هستم اين كارها را مي‌كرد.

قاضي پرسيد، آخرين باري كه شش ماه زندان رفت چه كار كرد؟ سعيده توضيح داد: قبل از آن مرا با چاقو زده بود. دو بار مرا تهديد كرده بود يك بار به پليس زنگ زدم و وقتي مامورها جلوي در آمدند سريع در را باز كردم و فرار كردم. آخرين بار با يك پرايد پشت در خانه پنهان شده بود تا او را ديدم، گفت داخل ماشين بشين ادلكن را از داخل كيفم درآورد و به چشم من زد از چشمم خون مي‌آمد. در نهايت راننده من و او را جلوي كلانتري پياده كرد و تحويل داد. او هرچه خواست به كلانتري گفت مرا هم به پزشكي قانوني بردند و در بازپرسي گفتند تبرئه هستي.

سعيده ادامه داد: من به خانواده‌اش گفتم پسرتان آخر مرا مي‌كشد و به خاطر من اعدام مي‌شود. مادرش با بيرون آوردن او هم پسر خود را و هم مرا بدبخت كرد.

سعيده درباره چگونگي ورود يعقوب به زندگي خود، گفت: اواخر شهريور ايشان وارد دفتر من شد دو تن از مشاوراني كه قبلا مشاور او بودند وارد دفتر من شدند تا قراردادي ببنديم اما يعقوب مدارك كاملي نداشت فقط يك كارت ملي كپي شده آورده بود من هم به او گفتم كارت را تا زماني كه پول را بياوريد پيش خودم نگه مي‌دارم اما بعدا كارت را به او تحويل دادم.

عزيزمحمدي از متهم پرسيد به جز موارد شكايت آيا به فكر اين بودي كه او را از جلوي خود برداري؟ سعيده گفت: من از دادگاه و كلانتري مي‌ترسيدم.

در ادامه اخذ دفاع از متهم رديف دوم پرونده قاضي عزيزمحمدي پرسيد: در پرونده منعكس شده كه وقتي زمزمه آزادي متهم در دفتر پخش شد، شما دنبال كسي بوديد كه در مقابل او از شما حمايت كند. سعيده گفت: من اين كار را نكردم قسم مي خورم. همه از دست او وحشت داشتند و مشاوران دفترم به من خيلي كمك كردند.

عزيزمحمدي گفت: مشاوران شما شهادت داده‌اند كه شما محمدرضا را صرفا به خاطر اينكه جلوي يعقوب قد علم كند آورديد؟ چه مدت بعد از اينكه او با شما آشنا شد پيشنهاد ازدواج كرد؟ سعيده گفت: همان روزي كه رفتم خانه را ببينم زنگ زد و گفت مهر شما به دلم افتاده.

سعيده درباره نحوه‌ي ايجاد درگيري ميان متهم و محمدرضا توضيح داد: يكشنبه يعقوب به من زنگ زد و پيشنهاد داد كه براي ناهار به فرحزاد برويم، گفت مي خواهد عذرخواهي كند من قبول نمي‌كردم گفتم اگر كاري داري به دفتر بيا او هم به دفتر آمد اما مدام از خانمي كه يكي از مشاورانم بود مي‌پرسيد كه آيا من با كسي دوست شده‌ام؟ او به من گفت كه براي آوردن كيف و موبايلش به جايي مي‌رود من هم از فرصت استفاده و فرار كردم.

وي ادامه داد: ‌يعقوب روز يكشنبه به دفتر من مي‌رود و تمامي كامپيوترها را خرد مي كند. شايد آبدارچي به او گفته باشد كه محمدرضا به من پيشنهاد ازدواج داده است البته مطمئن نيستم. از يك‌شنبه شب يعقوب با محمدرضا تماس گرفت و با هم تلفني دعوا مي‌كردند تا روز دوشنبه ظهر به من خبر دادند كه آن دو جلوي دفتر با هم قرار گذاشته‌اند. به محمدرضا زنگ زدم اما او گفت اسپري و شوكر دارد به او گفتم دعواي شما باعث مي‌شود آبروي من در دفتر برود اما او گفت كه يعقوب به او فحش داده است.

سعيده ادامه داد: ساعت يك و نيم يعقوب به من زنگ زد من هم مي‌خواستم او را سرگرم كنم تا سر قرار با محمدرضا نرود، يعقوب گفت خانه ندارم و هر شب دارم خانه دامادمان مي‌خوابم به او گفتم من برايت يك خانه رهن كامل مي‌كنم و تو بعد از يكسال پول وديعه‌ام را برگردان به شرط آنكه ديگر سراغ من نيايي او هم قول داد. اما دوباره همان شب به محمدرضا زنگ زد و با هم دعوا كردند. در تاريخ 4 آبان 89 به دادسرا رفتم و به خاطر ايجاد مزاحمت و تخريب و تهديد به قتل از او شكايت كردم و بچه‌هاي دفتر هم قول داده بودند كه در تاييد مزاحمت‌هاي او شهادت دهند اما كار به شنبه موكول شد و قبل از آن يعني روز پنج‌شنبه اين حادثه اتفاق افتاد.

سعيده گفت: من به يكي از ماموران كلانتري گفتم كه يعقوب مرا تهديد مي‌كند آيا مي‌شود قبل از اينكه او بيايد دستگيرش كنيد او به من گفت تا زماني كه او نيايد ما هيچ كاري نمي‌توانيم بكنيم. روز چهارشنبه 5 آبان محمدرضا به من زنگ زد و گفت: يعقوب با او تماس گرفته و سوال كرده كه آيا با اين خانم! رابطه‌اي هم داشته يا نه؟ من هم براي اينكه دست از سر تو بردارد گفتم با هم رابطه داشته‌ايم. او به خاطر حرفي كه اصلا واقعيت نداشت اين كار را كرد.

عزيزمحمدي پرسيد: آيا شب واقعه كليد دفتر را شما به يزدان دادي؟ سعيده گفت: كليد دست آبدارچي دفتر بود. من كليد را به يزدان ندادم. كليد فقط حدود دو هفته دست يزدان بود.

سعيده شراكت با يزدان را نيز تكذيب كرد و در پاسخ به اين سوال عزيزمحمدي كه گفته شده است شما قبل از اين واقعه شيريني پخش كرده‌ايد و اعلام كرديد كه يزدان با پرداخت 130 ميليون تومان با شما شريك شده است، گفت: خود يزدان دو جعبه شيريني خريد و خودش اعلام كرد به خاطر اينكه يعقوب فكر نكند دفتر سرپرستي ندارد.

عزيزمحمدي پرسيد اما شاهدان مي‌گويند كه او در لحظه پخش شيريني آنجا نبوده كه سعيده گفت: او كنار من ايستاده بود.

سعيده با تكذيب اينكه يزدان 130 ميليون پرداخته باشد، در پاسخ به اين سوال عزيزمحمدي كه آيا شما شب قبل از واقعه به آبدارچي گفته‌ بوديد كه كامپيوترها را جمع كن فردا جهنم مي‌شود گفت: نه من نگفتم. من صرفا گفتم او تهديد كرده است و كامپيوترها را در كارتن بگذاريد.

عزيزمحمدي در ادامه گفت: رفتار شما مويد اين است كه يعقوب براي خودش حقي قائل بوده است. سعيده گفت: او فقط شيشه ميزد و توهم داشت.

عزيزمحمدي پرسيد: آيا شما به دنبال راهي براي از بين بردن او نبوديد به هر حال بايد زماني به آرامش مي رسيد؟ سعيده گفت: به خاطر همين آخرين بار كه به زندان افتاد گفتم ديگر رضايت نمي‌دهم كه بيرون بيايد.

شهود در جايگاه حاضر شدند

در ادامه جلسه‌ي رسيدگي به پرونده قتل ميدان كاج، قاضي عزيز محمدي از اولين شاهد خواست تا در جايگاه قرار گيرد، و آنچه را مي‌داند بيان كند.

به گزارش ايسنا، «فرهاد» به عنوان اولين شاهد در جايگاه قرار گرفت و بعد از اداي سوگند گفت: از 2 سال پيش كه يعقوب، خانم را كتك زد با او آشنا شديم، يزدان را يكي دوماه بود كه مي‌شناختم اما حدود سه سالي براي كيميا (سعيده) كار كرده بودم و يعقوب را از حدود 2 سال پيش مي‌شناختم.

وي ادامه داد: يعقوب ازدوستان خانم كيميا بود اما دو سالي بود كه دعوا داشتند و كلانتري مي‌رفتند. يعقوب براي كيميا مشكل ساز شده بود و هميشه به او شك داشت، اين دعواها كار ما را در دفترمختل كرده بود.

وي ادامه داد: من چند وقت از پيش او رفتم و حدود 8 ماه پيش برگشتم و شنيدم كه يعقوب درزندان است. فرهاد درباره‌ي نحوه ي آشناييش با يزدان گفت: يزدان دنبال مشتري دم مغازه آمده بود و به خانم كيميا پيشنهاد دوستي داد و او هم قبول كرده بود ما يزدان را به عنوان دوست پسر جديد خانم كيميا مي‌شناختيم. بچه‌ها به من گفتند كه يزدان 130 ميليون تومان به كيميا داده و با او شريك شده است.

قاضي عزيز محمدي بخشي از اظهارات اين شاهد را كه در پرونده منعكس شده بيان كرد و گفت: آيا شما گفته بوديد كه وقتي زمزمه آزادي يعقوب پخش شد كيميا در فكر يافتن حامي براي خود بود و اين جوان مظلوم (يزدان) را پيدا كرد؟

فرهاد گفت: هيچ كس فكر نمي‌كرد كار به اينجا كشيده شود، خانم كيميا حتي از من هم خواسته بود كه به نحوي مواظب ايشان باشم. به هر حال ممكن است احساسات يعقوب هم به نحوي به بازي گرفته شود، و من با توجه به شناختي كه از او داشتم قبول نكردم. دليل ديگرم هم اين بود كه اين مساله‌ي ديگران بود چرا بايد خودم را وارد قضيه‌اي مي‌كردم كه به اين ارتباطي نداشت ما فقط رابطه كاري داشتيم.

عزيز محمدي گفت: شما در بازپرسي عنوان كرده‌ايد كه چند بار به خانم كيميا (سعيده) تذكر داده‌ايد كه يعقوب آدم خطرناكي است يزدان را به جان اون ننداز، آيا اين موضوع صحت دارد؟ اين شاهد جواب داد: من 4 روز قبل از اين قضيه موقعي كه دنبال كيميا رفته بودم تا او را به دفتر بياورم به او گفتم يزدان را جلو ننداز اما او فكر كرد دارم شوخي مي‌كنم.

عزيز محمدي پرسيد: آيا يزدان به خاطر اين خانم از جانش گذشته بود؟

فرهاد گفت: فكر نمي‌كنم، اما بچه‌ها بارها به او گفتند كه يعقوب آدم معمولي نيست آدم خطرناكي است اما هيچ كس فكر نمي‌كرد كه او كشته شود.

عزيز محمدي در ادامه‌ي اين جلسه رسيدگي از سعيده درخواست كرد تا صحت اظهارات اين شاهد را تاييد كند. سعيده درباره‌ي بخشي از صحبت‌هاي اين شاهد گفت: آن روزي كه به دنبال من آمده بوديد از من پرسيديد كه آيا با يزدان دوست شدي؟ من گفتم چرا در مورد من اين اشتباه را مي‌كني؟ شما درباره‌ي اين كه يعقوب خطرناك است مطلبي مطرح نكرديد.

در ادامه، جلسه عزيز محمدي شاهد ديگري را با نام آقاي «م – ك» را به جايگاه فراخواند كه وي در جلسه حاضر نبود.

عليرضا كه از دوستان صميمي يزدان بود در جايگاه قرار گرفت و گفت: يزدان براي يكي از دوستانش به دنبال خانه مي‌گشت او به من گفته بود كه كيميا به او پيشنهاد داده چون سر و زبان داري بيا در دفتر كار كن، حتي دو باري كه با يعقوب قرار دعوا گذاشتند من هم رفته بودم.

وي افزود: يزدان به خاطر اين كه در آن دفتر كار كند و درآمد خوبي داشته باشد به دنبال كيميا بود نه به خاطر داشتن دوست‌دختر.

عزيزمحمدي پرسيد: آيا اين موضوع صحت دارد كه كيميا، يزدان را جلو انداخته بود؟

عليرضا گفت: اين خانم به يزدان گفته بود يك نفر مزاحم من مي‌شود من به يزدان گفتم دخالت نكن، اما او دوست داشت به ديگران كمك كند. اما فكر نمي‌كرد كه او با چاقو بيايد.

عزيزمحمدي يكي از ديگر از شهود را به جايگاه فراخواند و پس از اداي سوگند از او درخواست كرد آنچه را كه درباره‌ي اين حادثه مي‌داند براي دادگاه بازگو كند. «يوسف» توضيح داد: حدود 2 سال است كه پيش خانم كيميا كار مي‌كنم و با اعتماد به نفسي كه او به من داد در كارم موفق شدم. يعقوب هم يكي از همكارانمان بود.

وي ادامه داد: حدود 7 ماه پيش يعقوب با چاقو آمده بود كه كيميا را تهديد كند بچه‌ها به پليس 110 زنگ زدن اما كيميا اجازه نداد پليس او را دستگير كند. يعقوب هم از خوش‌برخوردترين مشاوران دفتر بود.

وي با اشاره به اين كه يك بار در دعواي ميان يعقوب و كيميا دخالت كرده گفت: در آن ماجرا وقتي يعقوب وسط خيابان افتاده بود، كيميا گفت مهدي مرا كشتيد. او مي‌رود شكايت مي‌كند ما هم مجبور شديم او را به بيمارستان برسانيم. اوهم شكايتي نكرد.

يوسف در ادامه توضيح داد: سعيده دنبال حامي مي‌گشت بارها به ماموران كلانتري گفته بود يكي را دم دفتر بگذاريد، يزدان به خاطر پول كيميا سراغ او آمده بود.

اين شاهد درباره‌ي شراكت يزدان و كيميا توضيح داد: يك بار يزدان به داخل دفتر آمد گل و شيريني دستش بود، كيميا گفت: از اين به بعد شما زير پرچم آقا يزدان در اين دفتر كار مي‌كنيد. يزدان گفته بود من يك بنز X داشتم كه آن را 10 ميليون زير قيمت فروختم تا با كيميا شريك شوم.

يوسف درباره‌ي آخرين ديدارش با يعقوب قبل از حادثه گفت: در سوپر ماركت او را ديدم پول 2 نخ سيگار نداشت من به جاي او حساب كردم او گفت من مي‌دانم با كيميا چه كار كنم، همان موقع به كيميا زنگ زدم اما او تلفنم را جواب نداد.

يوسف با بيان اين كه من در سوپر ماركت چاقو را در دست يعقوب نديدم درباره‌ي رابطه سعيده با يزدان گفت: يزدان به سعيده ابراز علاقه مي‌كرد و مي‌گفت مي خواهم با كيميا ازدواج كنم. من به او گفتم تو طعمه‌اي.

دفاعيات وكلاي متهم رديف دوم

در ادامه‌ي اين جلسه وكيل مدافع متهم رديف دوم در دفاع از موكلش گفت: اولين مساله تعريف معاونت است كه بايد وحدت قصد مجرمانه وجود داشته باشد و هر دو طرف نتيجه را بخواهند كه در اين مورد وجود نداشته است.

وي با بيان اين كه موكلش بارها تهديد شده است، گفت: يك حلقه سي‌دي از تلفن‌هايي كه يعقوب به موكلم مي‌زد و او را تهديد به قتل مي‌كرد وجود دارد. موكلم بارها مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

وي افزود: در اين حادثه وحدت قصد وجود نداشته، اگر گفته مي‌شود كه متهم را تحريك كرده است بايد عملي انجام داده باشد و حتي اگر يزدان به عنوان حامي مطرح مي‌شود، اين به معناي آن نيست كه عملياتي انجام شده است كه اين حادثه رخ داده ، علاقه نمي‌تواند به عنوان تحريك تلقي شود.

وكيل مدافع كيميا، عنوان كرد: لايحه تكميلي را در وقت مقتضي به دادگاه ارائه خواهد داد و خواستار تبرئه موكلش از اتهام معاونت در قتل شد. وي در پايان سخنانش خواستار تبديل قرار تاميني موكلش شد.

احضار دوباره متهم رديف اول

در ادامه جلسه يعقوب متهم رديف اول پرونده مجددا در جايگاه قرار گرفت و در پاسخ به سوال يكي از قضات كه درباره‌ي نحوه ي دستگيري‌اش پرسيد، گفت: من خودم را تسليم كردم، زماني كه درگير شدم وارد مغازه شدم چاقو دستم بود چند مامور دم دفتر ايستاده بودند يكي از ماموران كه تا حدودي او را مي‌شناختم وارد شد گفت چاقو را بده من دوبار به كيميا زنگ زدم اما او جواب نداد و بعد چاقو را به مامور تحويل دادم.

وي در پاسخ به اين سوال كه مقتول چه زماني به بيمارستان منتقل شد، گفت: مقتول را به ياد ندارم من به قصد كشت نرفتم.

يكي از قضات سوال كرد شما چطور اين مطالب را به خاطر داريد اما عنوان مي‌كنيد كه در آن لحظه دچار جنون بوديد؟ متهم پاسخ داد: اين آخر صحنه بود آن را به ياد دارم. چند مامور با لباس شخصي بودند و مرا بدون دستبند به ماشين بردند حتي سيگار هم كشيدم من فقط گريه مي‌كردم.

توضيح قاضي دادگاه

قاضي محمدي درادامه‌ي اين جلسه به ارائه‌ي نكاتي درباره‌ي نحوه‌ي دفاع وكلاي مدافع پرداخت و گفت: اولين ايرادي كه وكلا گرفتند ايراد شكلي بود كه طبق قوانين اگر وكلا فرصت مناسب براي تدارك دفاع نداشته باشد بايد به دادگاه اعلام كنند. اما آنها فرصت كافي داشتند و تقاضاي استمهال براي تدارك دفاع نكردند.

وي ادامه داد: دو ايراد وكلا در رابطه با ماهيت دعوا بود. اولين ايراد آن بود كه علت مرگ را به موكل منتسب ندانستند در حالي كه با توجه به گزارش اوليه پرونده در خصوص نحوه‌ي دستگيري و تعدد ضربات چاقو اين موضوع نمي‌تواند صحت داشته باشد.

محمدي درباره‌ي ايراد ديگر يكي از وكلا در خصوص قصد متهم در ايراد ضربه گفت: متهم اظهار كرده كه قصد درگيري داشته و متهمه نيز اظهاراتشان را تاييد كرده است.

در ادامه صحبتهاي قاضي محمدي فروغي، يكي از وكلاي مدافع عنوان كرد من تاكيد مي‌كنم كه در ابتداي سخنانم اشاره كردم وقت كافي براي مطالعه پرونده وجود نداشته و به ماهيت پرونده ورود نداشتم.

قاضي عزيز محمدي با به استناد تبصره 3 ماده 3 قانون تشكيل دادگاههاي عمومي و انقلاب در رابطه به اتهام زناي متهمان خطاب به متهم رديف اول سوال كرد؟ اتهام زناي غيرمحصنه به شما تفهيم مي‌شود آيا آن را قبول داريد؟

متهم رديف اول اين اتهام را پذيرفت.

يعقوب در مقام آخرين دفاع از خانواده مقتول عذرخواهي و ابراز پشيماني كرد.

يعقوب افزود: من قصد كشتن او را نداشتم براي صحبت با او رفته بودم و زماني كه اسپري را به صورتم زد چيزي متوجه نشدم.

عزيز محمدي گفت: اما پزشكي قانوني وجود ذرات اسپري را در چشم شما تاييد نكرده است. اين متهم پاسخ داد اين حادثه پنج شنبه اتفاق افتاد اما دوشنبه يا سه شنبه مرا به پزشكي قانوني بردند.

احضار دوباره سعيده به جايگاه

در ادامه‌ي جلسه قاضي سعيده را به جايگاه فراخواند و با تفهيم اتهام زناي غير محصنه از او پرسيد كه آيا اين اتهام را قبول داريد؟ سعيده گفت خير.

سعيده درباره‌ي مطالب مطرح شده در خصوص اين كه او به دنبال يك حامي براي خود مي‌گشته گفت من محمدرضا را يك روز بيرون بردم با هم صحبت كرديم و يكي از مشاوران خانم هم همراهمان بود من به او گفتم با تو ازدواج نمي‌كنم از اين دفتر برو.

من هيچ وقت به دنبال حامي يا طعمه نبودم و هيچ وقت اين كار را نخواهم كرد. حتي به او گفتم به يعقوب نگو كه از من خواستگاري كردي چون او خطرناك است.

عزيزمحمدي پرسيد با توجه به اين كه دو سال و نيم در سختي و مشقت بوديد بايد به فكر چاره‌اي مي‌افتاديد و جستجوي يك حامي در اين شرايط طبيعي به نظر مي‌رسد. سعيده گفت: من با مادرش صحبت كرده بودم او گفت مي‌خواهد براي يعقوب زن بگيرد خودش هم گفته بود كه شش ماه در زندان بوده‌ام و سرم به سنگ خورده است.

در اين هنگام قاضي عزيزمحمدي ختم جلسه ‌ را  اعلام كرد.

یک روز در دادسرا


مطلبی که پیش رو دارید حاصل تجربه شخصی یکی از دوستان عزیزم به نام صبا هست که با نثری زیبا و با نگاهی منصفانه از دید یک ارباب رجوع  روز خود را در یک مجتمع قضایی بیان کرده، بنظرم تجربه جالبی هست برای کسانی که تا بحال آشنایی زیادی با اماکن قضایی کشور نداشته اند :

این نوشته صرفا توصیفی است از آنچه نویسنده به چشم خود دیده و به گوش خود شنیده و سعی ایی در القای یک نظر ، فضا و یا نتیجه گیری خاص از اوضاع نا به سامان زندگی اجتماعی مردم  این سرزمین ندارد! 

صدای زنگ تلفن سکوت فضا را شکست؛ شخصی آن طرف خط حامل این پیام بود که قسمت زیادی از اجناس مفقود شده شما در انبار… در منطقه … در حال حاضر توسط دادگاه کشف و توقیف شده و برای استرداد اموال باید سریعتر شکایتی تنظیم کنید.

جریان یک کلاهبرداری در فروردین ماه بود که قسمت کوچکی از پرش به پر ما هم گیر کرده و نتیجه اش شده بود یک چک 12 میلیونی برگشتی که تا قبل از این تلفن هیچ امیدی به جبرانش نداشتم

اما فرصت یک تجربه جدید چیزی بود که باعث شد برای اولین بار و تک و تنها قدم در راهی غریب بگذارم.

بدون همراه! بدون وکیل!

 مجتمع قضایی

در خیابان خیام از کنار پارک شهر که رد می شوی انگار ترازوهای سنگین عدالت را بر شانه ات گذاشته باشند، ضلع شرقی خیابان  تا صدها متر، ساختمان های بلند و کوتاه قضایی است. نزدیکی این مجتمع های قضایی به بازار تهران که به نوعی قلب تپنده تجارت ایران محسوب می شود پیوند مبارکیست.

از فاصله چند ده متر مانده به در اصلی ساختمان در پیاده رو ها پاتوق دائمی عریضه نویس هاست. کافیست تا فقط یک نام فامیل به آنها بگویی تا شماره تمام پرونده ها و جزئیات مربوط به آن شخص را در اختیارت بگذارند اما تبحر اصلی آنها در تنظیم شکوائیه با کلمات نا آشنایی است که از عهده یک فارسی زبان و حتی عرب زبان معمولی خارج است.

با یکی ازآنها که مسن تر از بقیه بود صحبت را شروع کردم ده دقیقه ایی از چند و چون و جزئیات کار پرسیدم و سعی کردم قدم به قدم را به خاطر بسپارم

خوشبختانه 10-12 واحد حضور در کلاسهای حقوق دانشگاه و عربی دبیرستان بعضی کلمات را برایم قابل درک کرده بود.

دادخواست تنظیم شد، یک کپی هم گرفتم برای آینده که انشای این نوع نوشته ها را فراموش نکنم.

موبایلت را خاموش میکنی تحویل میدهی، از ورودی خواهران میگذری کیفت را جیبت را نشان میدهی ، می روی سمت دریچه ایی برای باطل کردن تمبر!

کلاهبرداری 5 هزار تومان و صدور چک بلا محل 26 هزار تومان و….ء

در صف می ایستی برای تحویل شکوائیه، یک اتاق کوچک با دو کارمند برای بررسی اولیه، اینها را بعد از 30 دقیقه ایستادن در صف و عبور از در کوتاه و کم عرض اتاق می بینی.

شناسنامه و کارت ملیت را ضمیمه می کنی

فضای سنگین، نور ِ کم ، صدای ناله و گریه آرام بعضی هم صفی ها و بوی تند عرق مردانه آزارت میدهد.

پرونده ات شکل میگیرد ، برای ثبت به قسمت ثبت کامپیوتری می روی و حالا باید منتظر بنشینی تا نوبت حضورت در اتاق بازپرس برسد و از اینجاست که سنسورهای دریافتت از محیط فعالتر می شوند.

روی صندلی های انتظار نشسته بودم در راهرویی با در های متعدد در هر دو طرف، بدون ساعت، بدون هیچ پنجره ایی.

در انتهای راهرو دریچه بزرگی بود که با یک کانال کوتاه به کولر وصل میشد.

جلوی در آسانسور هم صندلی چیده بودند روی کاغذی که به در آسانسور چسبانده شده بود نوشته بود: بالابر در طبقات پایینی توقف ندارد

در پله های عریض بین طبقات لحظه ایی آرامش نیست، مدام عده ایی بالا می روند و عده ایی پایین می آیند. مدام و مدام

چشمهایت را که می بندی صدای کفش زنانه ، مردانه، پوتین هایی که بر زمین کوبیده می شوند و دمپایی هایی که بر زمین کشیده می شوند را راحت تر تمیز می دهی.

سربازهای وظیفه با جثه های کوچک را می بینی که بعضا متهمی با 180 سانت قد و بالای 100 کیلو وزن را با دستبند به خود پیوند زده اند و از این اتاق به آن اتاق می برند.

کافیست آن متهم بدود تا سرباز به بادبادکی تبدیل شود!

اعتیاد را به وضوح می بینی! تریاک، حشیش، کراک و… در لب ها ، چشمها و رگ های برجسته دستها و…ء

بعضا» افرادی را می بینی با شمایل و پوششی متفاوت و کیفهای چرمی به  دست، چه زن و چه مرد، از تحصیلکرده های رشته حقوق .

در حال و هوای خودم بودم که «ضعیفه» ایی کنارم نشست با چشمهایی گود افتاده از اشک، بدون آنکه چیزی بپرسم تداوم نگاهم کافی بود تا شروع کند به «شرح ما وقع»! نیمی از پول خانه ایی را بابت قولنامه داده بود و حالا صاحبخانه مرده بود و وارثان مشتری بهتری پیدا کرده بودند. بعد از چند بار تهدید برای تخلیه خانه ، دیروز کنتور گاز خانه را باز کرده و برده بودند… پرسید: حالا چیکار کنم؟ دلداریش دادم که آرام باشد. با دست مردی را که از سر برگ هایش فهمیده بودم وکیل است نشان دادم که از او راهنمایی بگیرد… با اکراه تشکر کرد و آرام شد!

نام فامیلم را با صدای بلند از زبان سرباز وظیفه شنیدم.

وارد اتاق بازپرس شدم.

– چرا دادخواستت رو کلاهبرداری تنظیم کردی؟

= آقای …. (نام خانوادگی بازپرس را بیرون اتاق شنیده بودم) خوانده ی دادخواستِ من بالای 100 نفر شاکی داره

– میدونم ولی کلاهبرداریش هنوز محرز نشده الان فقط میتونی چک بلا محل شکایت کنی

= دقیقا باید چه مراحلی رو طی کنم دوباره؟

-برو بیست و یک هزار تومن دیگه تمبر باطل کن، موضوع دادخواستت رو همین جا خط بزن و بنویس چک بلا محل

= بله، ممنونم از راهنماییتون

– چیزایی رو که می خوای ،بطور خلاصه یکبار دیگه زیر این کاغذ بنویس

= به فارسی روان بنویسم مشکلی نداره؟

– نه! فقط بنویس

شروع کردم : اینجانبه… با عریضه نویس که صحبت میکردیم این کلمه قصار رو ملتفت شده بودم که من » اینجانبه» هستم

شرح مصیبت را مکتوب کردم مثل روزهای امتحان! کوتاه و در 6 خط و در آخر اضافه کردم » درخواست صدور قرار تامین خواسته را دارم» و به بازپرس تحویل دادم

-امضا کن، پایین صفحه نه! همون جایی که جمله ات تموم شده

– تمبر باطل کن بیا تحویل بده بعد بیرون منتظر بمون

برگشتم و روی صندلی روبروی اتاق بازپرس منتظر نشستم، سرم پایین بود نگاهم به دستهای آویزان از صندلی کناری ام افتاد….

ناخن های بلند ، تاب خوره به سمتِ پایین کفشهای مارک دار و بوی تعفن! به شدت…ء

بلند شدم و کنار سرباز محافظش نشستم، حالا چهره اش را دیدم، پسرکی 17-18 ساله، با ابروهای نیمه تراشیده ، تعداد زیادی رد چاقو بر روی دستهایش و جای سوزن بر رگ های متورمش،

شلوار و تی شرت مارک دار متعفنش را هم حالا دیدم. پرونده قرمز رنگش دست سرباز بود. پرسیدم: جرمش چیه؟

– با لهجه آذری گفت :دزدی، مواد فروشی، سابقه داره، الانم یه چاقو و یه ترازو ازش گرفتیم

کمی آنطرف تر مرد میانسال آراسته ایی را نشان داد که گهگاه قطره اشکی را از گوشه چشمهایش با نوک انگشت بر میداشت، بوی عطر ژیوانشی زرشکی مردانه اش هم گهگاهی به مشام میرسید

– اون بد بخت هم باباشه، اون موقع که باید کتک بزنه نزده! والا! یه کتک خوب میزدی اینجوری نشه

سرباز چشمهایش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد

راهرو خلوت تر می شد. چشمهایم را بستم و فقط صداهای اطرافم را می شنیدم که

کمی آنطرف تر دختری با مادرش نشسته بود با دست شکسته و مرد موتور سواری که با او تصادف کرده بود.

 نگاهی به صندلیهای انتظار انداختم.

زنی با صورتی متورم و کبود ، پیرمردی با پای شکسته، مردی در حال مطالعه، دو جوان با نگاههای نه چندان برادرانه و چند نفری که خوابشان برده بود.

منشی بازپرس صدایم زد. برگه ابلاغیه ایی داد و گفت به خاطر حساسیت پرونده خودت این رو ببر کلانتری و نتیجه اش رو بیار اینجا!

با 10 دقیقه پیاده روی به کلانتری گلوبندک رسیدم، دوباره موبایل خاموش و تحویل داده شد.

یکی امضا کرد یکی ثبت کامپیوتری و دوباره صف! افسر تحقیق گفت در این دو ماه تعداد شاکی ها 112 نفر بوده و بالای 5 میلیارد تومن کلاهبرداری! نامه ایی به بازپرس نوشت و شرح داد برای 113 امین بار آنچه را که بازپرس 112 بار دیگر هم خوانده بود.

نامه را گرفتم و به دادسرا برگشتم، در ِهمه ی اتاق های راهرو بسته بود تا اتمام ساعت ناهار، دوباره روی صندلی های انتظار نشستم

خانم شیک پوشی کنارم نشست، حتی در آن نورِ کم عینک آفتابی بزرگش را بر نداشته بود! گفت:ء

– شما وکیلی؟

=نه… نیستم

– پس حتما » مثل من اومدین از همسرتون شکایت کنید

=نه… (با لبخند تلخی ادامه دادم) خوشبختانه هنوز به اونجا نرسیدم

– ایشالا هیچ وقت نرسید

سرش را به چپ و راست تکان داد!

= قبل از اینجا مشاوره رفتید؟

– نه.. نرفتم

= اینجا و شکایت فقط همه چی رو خرابتر میکنه… کاش میرفتید مشاوره اول

سرش را به بالا و پایین تکان داد!

آدرس یکی از مراکزی رو که می شناختم دادم! به خودم گفتم خوب شد چند واحدی هم مشاوره و روانشناسی خوانده ایی! ولی یادت باشد بعضی چیزها فقط مال کتابهاست و بعضی چیزها را هم در هیچ کتابی نمی نویسند

– خیلی لطف کردین خانوم! مرسی

دستم را گرفت

= امیدوارم حل بشه

خداحافظی کرد،بلند شد و از پله ها پایین رفت

عینکش آنقدر بزرگ بود که چهره اش را نبینم و هرگز در خاطرم نماند.

در ِاتاق بازپرس باز شد! برگه را تحویل دادم گفتند هفته آینده پیگیری کنم

از ساختمان خارج شدم، موبایلم را گرفتم و روشن کردم

– خانم! تاکسی؟

= بله! دربست

حس میکردم امروز خیلی هم ضعیفه نبودم، خیلی هم به چشم ضعیفه به من نگاه نشده و انگار تحولاتی دارد شکل میگیرد، اما تا تغییر مکتوبات و زبان نوشتاری در خصوص «اینجانبه ها» راه زیادی مانده…ء

فکر کردم اگر امروز » بالزاک» همراه «اینجانب» بود حتما 300 صفحه ایی توصیف می نوشت.

————————————————————–

* این نوشته چرک نویس نداشت

یک روز من در مجلس شورای اسلامی


مسافرین محترم ایستگاه بهارستان. از قطار پیاده شدم به سمت خروجی شرقی ایستگاه حرکت کردم چند قدم آنور تر روی پله برقی ایستادم و همینطور که بالا میامدم کم کم چشمم با ساختمان هرمی شکل مجلس خورد از ایستگاه خارج شدم و به انطرف خیابان حرکت کردم به دیواره حصار کشیده شده دور مجلس که رسیدم چشمم به ساختمان قدیمی مجلس شورای ملی بهارستان خورد عجب ساختمانی زیبایی بود اینروزها کمتر ساختمانی با این قدمت رو میبینیم که بافت دوره ی خودش را حفظ کرده باشه بسیار نوستالوژیک بود انگار لحظه ای به تاریخ مشروطیت رفتم و به یاد به توپ بستن مجلس توسط لیاخوف روسی به دستور ممدلی شاه قاجار افتادم و کلی ماجراهای دیگر که از تاریخ مشروطیت خوندم دراین افکار و حس نوستالوژیک بودم که مجلس رو به صورت یک نمیدایره از سمت شرق به غرب دور زدم وبه ضلع شمال شرقی رسیدم

 بقیه دانشجوهای هم رشته من هم درمقابل درب ایستاده بودند تا بقیه بچه ها هم برسن حدود یک ربعی دم مجلس ایستادیم تا استاد اومد با هم از در کوچکی که کنار ورودی پارکینگ نمایندگان بود وارد یک ساختمان کوچکی شدیم که با ساختمان هرمی شکل مجلس چند صد متری فاصله داشت این ساختمان مخصوص کنترل های امنیتی برای ورود مهمانان مجلس بود از در که وارد شدیم باید تمام وسایل از جمله کیف و موبایل رو زیر دستگاه اکس ری رد میکردند تا از بابت ورود اشیا ممنوعه مطمئن شوند با این حال باز هم نمیتوان هیچکدام ازین وسایل رو به داخل ساختمان حرمی شکل برد و باید وسایلت را به امانت میسپردی وسپس از زیر دستگاه حساس به فلزات عبور میکردی تا از ورود فلزات ممنوعه به ساختمان اصلی جلوگیری شود خوب ما هم از تمام این مراحل عبور کردیم و سپس وارد یک اتاق شبیه کلاس درس شدیم و سپس یکی از مسئولان مجلس در آنجا حاضر شد و اطلاعاتی رو در مورد روند کار وآیین نامه داخلی مجلس یعنی روزهای کاری مجلس چگونگی تصویب مواد قانونی و چگونگی انتخاب جای نمایندگان به ما داده شد جالب ترین نکته ای که برای من قابل توجه بود نحوه انتخاب جای نمایندگان بود به ما گفته شد که با گذشت هر یک سال از یک دوره مجلس شماره های صندلی ها میان نمایندگان قرعه کشی میشود تا عدالت برای همگان رعایت شود شاید بپرسید که خوب کجای این مسئله جالب است احتمالا در چند سطر پایین تر توضیح خواهم داد . خوب پس از آشنایی با روند کار و ساختار اداری مجلس از ساختمان حراست مجلس خارج شدیم و وارد حیاط مجلس بهارستان شدیم حیاط بزگی بود در حیاط یکی از مسئولان مجلس سینی از ساندیس وکیک در دست داشت و به دانشجویان تعارف میکرد بر خلاف تصور من بطور کل مسئولین مجلس برخورد محترمانه وخوبی با ما داشتند و اما بالاخره پس از عبور از حیاط بهارستان به قسمت ورودی ساختمان هرمی شکل رسیدیم

در قسمت ورودی خارج از ساختمان دو در یکی در سمت راست مخصوص میهمانان و نمایندگان وجود داشت و در طرف چپ دری مخصوص هیئت رییسه مجلس و ریس جمهور و همراهان وجود داشت خوب ما از قسمت میهمانان وارد مجلس شدیم یک راه پله نسبتا باریک با دیوار های مورب یا کج در دو طرف راه پله وجود داشت که فکر میکنم به دلیل شکل هرمی این ساختمان این دیوار ها کج بود به بالا پله ها که رسیدیم وارد یک راه روی طولانی شدیم که در یک طرف ان دیوار شیشه ای قرار داشت و وقتی از این دیوار شیشه ای به سمت راست خود نگاه میکردی متوجه یک راهرو در طبقه پایین میشدی که در کنار ان راهرو دفاتر کارنسبتا مجللی وجود داشت که حدس میزنم برای نمایندگان هنگام دیدار با مردم هست بالاخره پس طی این راهروی نسبتا طولانی که سقف آن نیز مورب بود به در ورودی جایگاه میهمانان مجلس رسیدیم درب ی که ما دم آن ایستاده بودیم دقیقا روبروی جایگاه هیات رییسه بود و ما میتوانستیم در آن هیات ریسه را مشاهده کنیم اولین چهره شاخصی که در اون قسمت دیدم علی لاریجانی رییس مجلس بود که تعدادی دیگر از اعضای هیات ریسسه در کنار وی نشسته و عده ای دیگر از نمایندگان در کنار وی ایستاده بودند میدیدم که او مشغول سخنرانیست درب مجلس هم باز است ولی هیچ صدایی از او به گوشم نمیرسید خیلی جالب بود برام به محض اینکه یک قدم از درب مجلس عبور کردم ناگهان صدای همه نمایندگان با شلوغی زیاد و صدای سخنرانی رییس مجلس را بطور واضح میشنیدم رفتم در جایگاه میهمانان مجلس درست در کنار جایی که دوربین های صدا سیما مشغول فیلمبرداری بودند تقریبا مکانی بود که کاملا به جایگاه هیات ریسسه و کل صندلی های نمایندگان مشرف بود نشستم ابتدا کمی مبهوت جو مجلس شدم سپس سعی کردم با گوش دادن به حرفهای نمایندگان بفهمم موضوع بحث چیست سر انجام از سخنرانی های مخالفان وموافقان هر ماده به این نتیجه رسیدم که موضوع بحث اخذ مالیات نسبت معمالات بورس اوراق بهادار تهران هست پس از اینکه متوجه موضوع بحث شدم سعی کردم بفهمم رفتار نمایندگان و سرعت کارشون با چیزی که در کتاب خونده بودم مقایسه کنم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که بطور کلی روند آیین نامه ای مجلس ظاهرا اجرا میشه ولی وقتی به رفتار و سرعت تصویب قوانین توجه کردم دیدم سرعت تصویب بیش از حد زیاده و بطور متوسط کمتر از هر 5 دقیقه یا حداکثر ده دقیقه یک ماده قانونی تصویب میشد که بنظرم سرعت بالایی بود اما گذشته ازین حرفا رفتار های جالب خنده دار و گاهی تاسف بار از نمایندگان مشاهده میکردم بطور مثال هنگام تصویب هر ماده و زمانی که رییس مجلس موافقان یا مخالفان طرح در حال نطق هستند سایر نمایندگان کاملا بی توجه به ناطق هستند و میبینی که یا در گوشه ای از مجلس روی زمین دور هم نشسته و مشغول گپ و گفتگو هستند حالا منصفانه تر هم اگر نگاه کنیم گیریم بحث پیرامون مسائل کاریست که بازهم در همه موارد با میمیک هایی که از چهرهایشان دیده میشد بحث همیشه کاری بنظر نمیرسید و درست هنگام رای گیری پیرامون تصویب یا عدم تصویب رای همه دوان دوان و فریا کنان با فریا دو دو یا چار چار به معنی دو رای منفی و چهار رای مثبت بطرف صندلی خود میدویدند گویی همه بی توجه به نطق مخالفان یا موافقان از پیش رای خود را پیرامون فلان ماده قانونی میدانند اما اینجا نکته خنده دار این ماجرا این بود که وقتی نمایندگان فریاد میزدنند دو دو یعنی رای مثبت در همهمه ای که بوجود میامد بنظر میرسید میگویند هو هو و وقتی میگفتند چهار چهار غار غار به گوش میرسید و ما هم که گاهی شیطتنتمان میگرفت از بالا بر خلاف اکثریت نمایندگان یا فریاد میزدیم غار غار یا هو هو و حالا ازین حرفا که بگذریم نکته جالبی که در باره جای نمایندگان بنظرم رسیده بود اینجا توضیح میدم در ابتدا به ما گفته شده بود که جای نمایندگان با قرعه کشی مشخص میشود اما اینطوری که بنظر من رسید دیدم که اولا نمایندگان زن مجلس همگی در کنار هم در قسمت چپ مجلس از طرف دید هیات ریسسه حاضر بودن اصلا بنظر شانسی نمیرسد که همه نمایندگان زن شانسی کنار هم قرار بگیرند حالا از موضوع زن و مرد بودن نمایندگان که بگذریم جای نمایندگانی که معروف به لیدر های مجلس هستند از جمله کسانی چون توکلی ابوترابی مطهری حسینیان در قسمت جلو تر بود که همیشه دید سایر نمایندگان به اونها ختم میشود که باز این هم اصلا بنظرم شانسی نمیرسید و برداشتم این بود که کلا نمایندگان زیاد به منافع ملی توجهی ندارند و بیشتر سعی دارند تا به منافع جناحی خود برسند البته اینجا باید بگم که این دلیلی متقن بر این امر نیست و صراحتا نمیشود بر جناحی عمل کردن مجلس دلیل کرد اما خیلی دور از ذهن نیز بنظر نمیرسید حدود سه چهار ساعتی در مجلس نشستیم و دیگر از فریاد های مکرر نمایندگان کلافه شده بودم وازطرفی روند کار هم طوری بود که جو رو خیلی کاسل کرده بود بالاخره چند تا از نمایندگان به جایگاه میهمانان آمده و بسیار خوشرو و سر حال از حضور ما در مجلس تشکر کردند و یک عدد هندوانه بزرگ زیر بغل ما گذاشتند و گفتند که انشالله دفعه ی بعدی که به مجلس میایید از صندلی میهمان به صندلی های سبز رنگ نمایندگان شیفت کنید و جمهوری اسلامی به داشتن چنین فرزندانی افتخار میکنه و با کلی ازین حرفا مارا از مجلس بدرقه کردند

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: