دادگوی جوان

داد بی دادی

بایگانیِ اوت, 2010

کاریکاتور دادگوی جوان


دادگوی جوان کاریکاتور

 کاریکاتوری که در بالا میبیند حاصل هنر نمایی یکی از هنرمندان فعال در غرفه های شهرداری تهران در پارک ملت است ، اخیرا در بسیاری از پارک های بزرگ تهران جشن هایی با نام های مختلفی چون سامانه نشاط یا عصرانه نشاط  برگزار میشود.

شلوغی پارک ها چند وقتی است که دیگر مثل  گذشته  اعصاب خوردکن نیست و اگر صدای همهه ای می آید  صدای خنده و موسیقی است که از گوشه و کنار پارک ها به گوش می رسد، شادی یکی از اصلی ترین نیازهای جوامع مدرن است چرا که با وجود این دنیای شلوغ شهرهای بزرگ که آدم هایش کمتر به خودشان و نیازهایشان فکر می کنند ، شاد بودن اصلی ترین عامل رفع افسردگی های مدوام است.

به هر حال با وجود هشدارهای روانشناسان و جامعه شناسان در مورد فقر شادی در شهرها ،برپایی این نوع جشن ها  می تواند قسمتی از رخوت و سستی شهروندان بکاهد . عصبانیت موجود در فضای سنگین دود و ترافیک شهررا به شادی و بازی بسپارد و لحظات متفاوتی در شهروندان ایجاد کند.

ونهایتا اینجا وظیفه خود میدانم  تا با حمایت از این رفتار های شادی آفرین در شهر ها روز به روز شاهد گسترش فضای با نشاط وپراز شادی در شهر باشیم.

نقدی حقوقی پیرامون سریال فاصله ها


فاصله ها شبانه ای بود که با آغاز تابستان از سیمای جمهوری اسلامی با پرداختی جدید به موضوعات اجتماعی ، به خانه مخاطبان ایرانی وارد شد. و مخاطب ایرانی در این سریال بازهم با داستانی پر چالش از زندگی چند خانواده رو برو شد.

«فاصله ها»نمونه ای دیگر از مجموعه های تلویزیونی با موضوعات خانوادگی است.مجموعه ای که موضوع خوبی دارد اما در بسیار موارد به درستی به موضوع مورد نظر پرداخته نشده است.

هدف من از نوشتن این نقد اشاره به مسئله ای حقوقی است که در آن داستان حول یک رویه اشتباه حقوقی  بر آن فرض شده است.

فاصله ها

ابتدا سعی میکنم داستان موضوعی را که میخواهم در باره آن صحبت کنم بطور خلاصه شرح دهم :

در این داستان که قسمتی از آن حول رفتار های غیر اخلاقی شخصی با نام بیتا بود اینطور پرداخته شده بود که پدرش در حال مستی اقدام به قتل مردی می نماید که قصد تجاوز به دخترش داشته.

 در این داستان بیتا با احساس مسئولیتی که در قبال پدرش که به خاطر حفظ عرض و ناموس خود دست به قتل متجاوز زده سعی در جمع آوری مبلغ دیه مقتول و کسب رضایت اولیای دم را داشته تا  قصاص پدرش را ساقط نماید که در این راه به کارهای غیر اخلاقی دست میزند و داستان بخش عمده ای از این سریال شکل میگیرد.

اما به این داستان دو ایراد اساسی حقوقی از نظر قانون مجازات اسلامی وارد است:

یک: بنظر اینجانب رفتار پدر بیتا در حکم دفاع مشروع میباشد طبق ق.م.ا دفاع مشروع درحقوق موضوعه ایران پیشبینی شده.

 حقوق موضوعه ایران ارتکاب اعمالی را که در شرایط عادی جرم ومستوجب مجازات است ، در مقام دفاع مشروع جرم نمیشناسد و مسئولیت کیفری و حتی مسئولیت مدنی دفاع کننده را منتفی میداند.

مصادیق اعمال در حکم دفاع مشروع نیز در مواد 61 ق.م.ا 625 ق.م.ا و629 ق.م.ا پیش بینی شده است.

طبق این سه بند قانون مجازات اسلامی:

ماده 625 – قتل وجرح و ضرب هرگاه در مقام دفاع از نفس يا عرض يا مال خود مرتكب يا شخص ديگري واقع شود با رعايت مواد ذيل مرتكب مجازات نمي شود مشروط بر اينكه دفاع متناسب با خطري باشد كه مرتكب را تهديد ميكرده است .
تبصره – مقررات اين ماده در مورد دفاع از مال غير در صورتي قابل اجرا است كه حفاظت مال غير به عهده دفاع كننده بوديا صاحب مال استمداد نمايد .

ماده 629 – در موارد ذيل قتل عمدي به شرط آن كه دفاع متوقف به قتل باشد مجازات نخواهد داشت –
الف – دفاع از قتل يا ضرب و جرح شديد يا آزار شديد يادفاع از هتك ناموس خود و اقارب .
ب – دفاع در مقابل كسي كه در صدد هتك عرض و ناموس ديگري به اكراه و عنف برآيد .
ج – دفاع در مقابل كسي كه در صدد سرقت و ربودن انسان يا مال او برآيد .

ماده 61 – هركس در مقام دفاع از نفس يا عرض و يا ناموس و يا مال خود يا ديگري و يا آزادي تن خود يا ديگري در برابر هرگونه تجاوز فعلي و يا خطر قريب الوقوع عملي انجام دهدكه جرم باشد در صورت اجتماع شرايط زير قابل تعقيب و مجازات نخواهد بود –
1 – دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد .
2 – عمل ارتكابي بيش از حد لازم نباشد .
3 – توسل به قواي دولتي بدون فوت وقت عملا ممكن نباشد و يا مداخله قواي مذكور در رفع تجاوز و خطر موثر واقع نشود .
تبصره – وقتي دفاع از نفس و يا ناموس و يا عرض و يا مال ويا آزادي تن ديگري جايز است كه او ناتوان از دفاع بوده ونياز به كمك داشته باشد.

با استناد به مواد فوق اصولا مدافع که همان پدر بیتا باشد نمیبایست محکوم به قصاص یا حتی دیه شود.

اما ایراد وارده دیگری که به این داستان وارد میشود و اینجانب نیز ملاحظه کردم برخی دوستان در وبلاگ های خود به آن اشاره کردند بحث اولیای دم اجازه قصاص …

طبق قانون مجازات اسلامی تنها قتل عمدی که مستوجب قصاص است موضوع ماده 205 ق.م.ا است.بدین ترتیب قتل شبه عمدی،قتل خطئیو قتل غیر عمدی ناشی از رانندگی و اسقاط غیر عمدی جنین مستوجب قصاص نمیباشد.

همچنین است از شرایط اجرای احکام قصاص

یک- اذن اولیای دم

دو-اذن ولی امر

 سه-موافقت تمام اولیای دم

که ایراد وارده ما به بحث ماده ۲۱۹ قانون مجازات اسلامی مقرر شده است

کسی که محکوم به قصاص است باید با اذن ولی دم او را کشت . پس اگر کسی بدون اذن ولی دم او را بکشد مرتکب قتلی شده که موجب قصاص است

اما سوال دیگری که اینجا بوجود می آید اینست که اولیای دم به چه کسانی گفته میشود؟

طبق ماده 261 – اولياءدم كه قصاص و عفو در اختيار آنهاست همان ورثه مقتولند ، مگر شوهر يا زن كه در قصاص و عفو و اجراءاختياري ندارند.

نتیجاتا با مقدمات بیان شده میتوان نتیجه گرفت که اساسا داستان بر یک فرض اساسا غلط به لحاظ حقوقی بنا شده

و بنظر اینجانب نیز بهتر بود فرزند یا پدر و مادر مقتول به عنوان ولی دم در داستان مطرح می‌گردید..

یک روز در دادسرا


مطلبی که پیش رو دارید حاصل تجربه شخصی یکی از دوستان عزیزم به نام صبا هست که با نثری زیبا و با نگاهی منصفانه از دید یک ارباب رجوع  روز خود را در یک مجتمع قضایی بیان کرده، بنظرم تجربه جالبی هست برای کسانی که تا بحال آشنایی زیادی با اماکن قضایی کشور نداشته اند :

این نوشته صرفا توصیفی است از آنچه نویسنده به چشم خود دیده و به گوش خود شنیده و سعی ایی در القای یک نظر ، فضا و یا نتیجه گیری خاص از اوضاع نا به سامان زندگی اجتماعی مردم  این سرزمین ندارد! 

صدای زنگ تلفن سکوت فضا را شکست؛ شخصی آن طرف خط حامل این پیام بود که قسمت زیادی از اجناس مفقود شده شما در انبار… در منطقه … در حال حاضر توسط دادگاه کشف و توقیف شده و برای استرداد اموال باید سریعتر شکایتی تنظیم کنید.

جریان یک کلاهبرداری در فروردین ماه بود که قسمت کوچکی از پرش به پر ما هم گیر کرده و نتیجه اش شده بود یک چک 12 میلیونی برگشتی که تا قبل از این تلفن هیچ امیدی به جبرانش نداشتم

اما فرصت یک تجربه جدید چیزی بود که باعث شد برای اولین بار و تک و تنها قدم در راهی غریب بگذارم.

بدون همراه! بدون وکیل!

 مجتمع قضایی

در خیابان خیام از کنار پارک شهر که رد می شوی انگار ترازوهای سنگین عدالت را بر شانه ات گذاشته باشند، ضلع شرقی خیابان  تا صدها متر، ساختمان های بلند و کوتاه قضایی است. نزدیکی این مجتمع های قضایی به بازار تهران که به نوعی قلب تپنده تجارت ایران محسوب می شود پیوند مبارکیست.

از فاصله چند ده متر مانده به در اصلی ساختمان در پیاده رو ها پاتوق دائمی عریضه نویس هاست. کافیست تا فقط یک نام فامیل به آنها بگویی تا شماره تمام پرونده ها و جزئیات مربوط به آن شخص را در اختیارت بگذارند اما تبحر اصلی آنها در تنظیم شکوائیه با کلمات نا آشنایی است که از عهده یک فارسی زبان و حتی عرب زبان معمولی خارج است.

با یکی ازآنها که مسن تر از بقیه بود صحبت را شروع کردم ده دقیقه ایی از چند و چون و جزئیات کار پرسیدم و سعی کردم قدم به قدم را به خاطر بسپارم

خوشبختانه 10-12 واحد حضور در کلاسهای حقوق دانشگاه و عربی دبیرستان بعضی کلمات را برایم قابل درک کرده بود.

دادخواست تنظیم شد، یک کپی هم گرفتم برای آینده که انشای این نوع نوشته ها را فراموش نکنم.

موبایلت را خاموش میکنی تحویل میدهی، از ورودی خواهران میگذری کیفت را جیبت را نشان میدهی ، می روی سمت دریچه ایی برای باطل کردن تمبر!

کلاهبرداری 5 هزار تومان و صدور چک بلا محل 26 هزار تومان و….ء

در صف می ایستی برای تحویل شکوائیه، یک اتاق کوچک با دو کارمند برای بررسی اولیه، اینها را بعد از 30 دقیقه ایستادن در صف و عبور از در کوتاه و کم عرض اتاق می بینی.

شناسنامه و کارت ملیت را ضمیمه می کنی

فضای سنگین، نور ِ کم ، صدای ناله و گریه آرام بعضی هم صفی ها و بوی تند عرق مردانه آزارت میدهد.

پرونده ات شکل میگیرد ، برای ثبت به قسمت ثبت کامپیوتری می روی و حالا باید منتظر بنشینی تا نوبت حضورت در اتاق بازپرس برسد و از اینجاست که سنسورهای دریافتت از محیط فعالتر می شوند.

روی صندلی های انتظار نشسته بودم در راهرویی با در های متعدد در هر دو طرف، بدون ساعت، بدون هیچ پنجره ایی.

در انتهای راهرو دریچه بزرگی بود که با یک کانال کوتاه به کولر وصل میشد.

جلوی در آسانسور هم صندلی چیده بودند روی کاغذی که به در آسانسور چسبانده شده بود نوشته بود: بالابر در طبقات پایینی توقف ندارد

در پله های عریض بین طبقات لحظه ایی آرامش نیست، مدام عده ایی بالا می روند و عده ایی پایین می آیند. مدام و مدام

چشمهایت را که می بندی صدای کفش زنانه ، مردانه، پوتین هایی که بر زمین کوبیده می شوند و دمپایی هایی که بر زمین کشیده می شوند را راحت تر تمیز می دهی.

سربازهای وظیفه با جثه های کوچک را می بینی که بعضا متهمی با 180 سانت قد و بالای 100 کیلو وزن را با دستبند به خود پیوند زده اند و از این اتاق به آن اتاق می برند.

کافیست آن متهم بدود تا سرباز به بادبادکی تبدیل شود!

اعتیاد را به وضوح می بینی! تریاک، حشیش، کراک و… در لب ها ، چشمها و رگ های برجسته دستها و…ء

بعضا» افرادی را می بینی با شمایل و پوششی متفاوت و کیفهای چرمی به  دست، چه زن و چه مرد، از تحصیلکرده های رشته حقوق .

در حال و هوای خودم بودم که «ضعیفه» ایی کنارم نشست با چشمهایی گود افتاده از اشک، بدون آنکه چیزی بپرسم تداوم نگاهم کافی بود تا شروع کند به «شرح ما وقع»! نیمی از پول خانه ایی را بابت قولنامه داده بود و حالا صاحبخانه مرده بود و وارثان مشتری بهتری پیدا کرده بودند. بعد از چند بار تهدید برای تخلیه خانه ، دیروز کنتور گاز خانه را باز کرده و برده بودند… پرسید: حالا چیکار کنم؟ دلداریش دادم که آرام باشد. با دست مردی را که از سر برگ هایش فهمیده بودم وکیل است نشان دادم که از او راهنمایی بگیرد… با اکراه تشکر کرد و آرام شد!

نام فامیلم را با صدای بلند از زبان سرباز وظیفه شنیدم.

وارد اتاق بازپرس شدم.

– چرا دادخواستت رو کلاهبرداری تنظیم کردی؟

= آقای …. (نام خانوادگی بازپرس را بیرون اتاق شنیده بودم) خوانده ی دادخواستِ من بالای 100 نفر شاکی داره

– میدونم ولی کلاهبرداریش هنوز محرز نشده الان فقط میتونی چک بلا محل شکایت کنی

= دقیقا باید چه مراحلی رو طی کنم دوباره؟

-برو بیست و یک هزار تومن دیگه تمبر باطل کن، موضوع دادخواستت رو همین جا خط بزن و بنویس چک بلا محل

= بله، ممنونم از راهنماییتون

– چیزایی رو که می خوای ،بطور خلاصه یکبار دیگه زیر این کاغذ بنویس

= به فارسی روان بنویسم مشکلی نداره؟

– نه! فقط بنویس

شروع کردم : اینجانبه… با عریضه نویس که صحبت میکردیم این کلمه قصار رو ملتفت شده بودم که من » اینجانبه» هستم

شرح مصیبت را مکتوب کردم مثل روزهای امتحان! کوتاه و در 6 خط و در آخر اضافه کردم » درخواست صدور قرار تامین خواسته را دارم» و به بازپرس تحویل دادم

-امضا کن، پایین صفحه نه! همون جایی که جمله ات تموم شده

– تمبر باطل کن بیا تحویل بده بعد بیرون منتظر بمون

برگشتم و روی صندلی روبروی اتاق بازپرس منتظر نشستم، سرم پایین بود نگاهم به دستهای آویزان از صندلی کناری ام افتاد….

ناخن های بلند ، تاب خوره به سمتِ پایین کفشهای مارک دار و بوی تعفن! به شدت…ء

بلند شدم و کنار سرباز محافظش نشستم، حالا چهره اش را دیدم، پسرکی 17-18 ساله، با ابروهای نیمه تراشیده ، تعداد زیادی رد چاقو بر روی دستهایش و جای سوزن بر رگ های متورمش،

شلوار و تی شرت مارک دار متعفنش را هم حالا دیدم. پرونده قرمز رنگش دست سرباز بود. پرسیدم: جرمش چیه؟

– با لهجه آذری گفت :دزدی، مواد فروشی، سابقه داره، الانم یه چاقو و یه ترازو ازش گرفتیم

کمی آنطرف تر مرد میانسال آراسته ایی را نشان داد که گهگاه قطره اشکی را از گوشه چشمهایش با نوک انگشت بر میداشت، بوی عطر ژیوانشی زرشکی مردانه اش هم گهگاهی به مشام میرسید

– اون بد بخت هم باباشه، اون موقع که باید کتک بزنه نزده! والا! یه کتک خوب میزدی اینجوری نشه

سرباز چشمهایش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد

راهرو خلوت تر می شد. چشمهایم را بستم و فقط صداهای اطرافم را می شنیدم که

کمی آنطرف تر دختری با مادرش نشسته بود با دست شکسته و مرد موتور سواری که با او تصادف کرده بود.

 نگاهی به صندلیهای انتظار انداختم.

زنی با صورتی متورم و کبود ، پیرمردی با پای شکسته، مردی در حال مطالعه، دو جوان با نگاههای نه چندان برادرانه و چند نفری که خوابشان برده بود.

منشی بازپرس صدایم زد. برگه ابلاغیه ایی داد و گفت به خاطر حساسیت پرونده خودت این رو ببر کلانتری و نتیجه اش رو بیار اینجا!

با 10 دقیقه پیاده روی به کلانتری گلوبندک رسیدم، دوباره موبایل خاموش و تحویل داده شد.

یکی امضا کرد یکی ثبت کامپیوتری و دوباره صف! افسر تحقیق گفت در این دو ماه تعداد شاکی ها 112 نفر بوده و بالای 5 میلیارد تومن کلاهبرداری! نامه ایی به بازپرس نوشت و شرح داد برای 113 امین بار آنچه را که بازپرس 112 بار دیگر هم خوانده بود.

نامه را گرفتم و به دادسرا برگشتم، در ِهمه ی اتاق های راهرو بسته بود تا اتمام ساعت ناهار، دوباره روی صندلی های انتظار نشستم

خانم شیک پوشی کنارم نشست، حتی در آن نورِ کم عینک آفتابی بزرگش را بر نداشته بود! گفت:ء

– شما وکیلی؟

=نه… نیستم

– پس حتما » مثل من اومدین از همسرتون شکایت کنید

=نه… (با لبخند تلخی ادامه دادم) خوشبختانه هنوز به اونجا نرسیدم

– ایشالا هیچ وقت نرسید

سرش را به چپ و راست تکان داد!

= قبل از اینجا مشاوره رفتید؟

– نه.. نرفتم

= اینجا و شکایت فقط همه چی رو خرابتر میکنه… کاش میرفتید مشاوره اول

سرش را به بالا و پایین تکان داد!

آدرس یکی از مراکزی رو که می شناختم دادم! به خودم گفتم خوب شد چند واحدی هم مشاوره و روانشناسی خوانده ایی! ولی یادت باشد بعضی چیزها فقط مال کتابهاست و بعضی چیزها را هم در هیچ کتابی نمی نویسند

– خیلی لطف کردین خانوم! مرسی

دستم را گرفت

= امیدوارم حل بشه

خداحافظی کرد،بلند شد و از پله ها پایین رفت

عینکش آنقدر بزرگ بود که چهره اش را نبینم و هرگز در خاطرم نماند.

در ِاتاق بازپرس باز شد! برگه را تحویل دادم گفتند هفته آینده پیگیری کنم

از ساختمان خارج شدم، موبایلم را گرفتم و روشن کردم

– خانم! تاکسی؟

= بله! دربست

حس میکردم امروز خیلی هم ضعیفه نبودم، خیلی هم به چشم ضعیفه به من نگاه نشده و انگار تحولاتی دارد شکل میگیرد، اما تا تغییر مکتوبات و زبان نوشتاری در خصوص «اینجانبه ها» راه زیادی مانده…ء

فکر کردم اگر امروز » بالزاک» همراه «اینجانب» بود حتما 300 صفحه ایی توصیف می نوشت.

————————————————————–

* این نوشته چرک نویس نداشت

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: